کد خبر:11649
پ
آِت الله اخوان

جلسه ششم

    «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ بَارِئِ الْخَلَائِقِ أَجْمَعِينَ بَاعثِ الأَنْبِیَاءِ وَ الْمُرْسَلِینَ ثُمَّ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا حَبِیبِ إِلَهِ الْعَالَمِینَ أَبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْمَعْصُومِینَ الْمُقَرَّبِینَ الْمُنتَجَبِینَ وَ لَا سِیَّمَا بَقِیَّةِ اللهِ فِی الْأَرَضِینَ فَاللَّعْنَةُ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ إِلَی یَوْمِ الدِّینِ […]

 

 


Download Now

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ بَارِئِ الْخَلَائِقِ أَجْمَعِينَ بَاعثِ الأَنْبِیَاءِ وَ الْمُرْسَلِینَ ثُمَّ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا حَبِیبِ إِلَهِ الْعَالَمِینَ أَبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْمَعْصُومِینَ الْمُقَرَّبِینَ الْمُنتَجَبِینَ وَ لَا سِیَّمَا بَقِیَّةِ اللهِ فِی الْأَرَضِینَ فَاللَّعْنَةُ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ إِلَی یَوْمِ الدِّینِ آمینَ رَبَّ العَالَمِینَ‏‏».

«أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ المُطَهَّرَةُ لَمْ تُنَجِّسْكَ الْجَاهِلِيَّةُ بِأَنْجَاسِهَا».[۱]

 

 

در این چند روزه به غیر از آن دو روزی که بحثی در مورد تاریخ ایران باستان شد که آن هم به مناسبت بود، یک بحث را در مورد این فقره از زیارت که شهادت می‌دهد بر این‌که امام (علیه الصّلاة و السّلام) نوری است در اصلاب شامخه و ارحام مطهّره، این را به محضر شریف اعزّه، معروض داشتم.

 

حاصل کلام این است که در عرب جاهلیت، موضوع جاهلیت ترسیمی است از آن مسیری که از زمان جناب آدم ابو البشر در بدی و پلشتی و نادرستی پیش آمده است که کسانی –اینان بنا به هوای نفس و آن‌ها بنا به حوائج نفسانی زندگی کردند- تا این‌که به عرب جاهلی رسیده است و بعد هم در قبال آن، موضوع راه نور، راه خدا، راه هدایت که خداوند ذو الجلال، این مطلب را در موضوع قربانی مطرح کرده است. «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ»[۲] خداوند ذو الجلال می‌فرماید: دو مسیر است که از همان ابتدای وقوع تا آدم ابو البشر وجود دارد: ۱-‌ مسیر هدایت و نور، ۲- مسیر ضلالت و غوایت. آن‌گاه ذوات مقدّسه‌ی معصومین (علیهم صلوات الله أجمعین) را در شاهراه هدایت ذکر می‌فرماید که اینان از جناب آدم ابو البشر تا خاتم هستند. خطّ ترسیم شده است، مسیر ترسیم شده است که در قرآن در سوره‌ی مبارکه‌ی شعرا است و معمولاً این را به شکل دیگری معنا می‌کنند در حالی که این‌طور است: «وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْعَزيزِ الرَّحيمِ»[۳] ای حبیب ما، شما به خدایی توکّل کن که عزیز و رحیم است. آن خدایی که «الَّذي يَراكَ حينَ تَقُومُ»[۴] آن‌گاه که تو قیام کردی تو را دید، «وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ‏»[۵] آن هنگامی که در سجده‌ می‌کردی خدا تو را دید. این مسیر از زمان جناب آدم ابو البشر هست و «أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ المُطَهَّرَة» باطن دعوت انبیاء و باطن خواندن اولیاء به همین مسیر است که انسان را به کمال وجودی خود برساند. این کمال وجودی انسان چیست؟ «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً»[۶] این آن کمال وجودی انسان است. خداوند متعال اراده فرموده است که این انسان در مقام استخلاف او باشد. استخلاف خداوند ذو الجلال در این است که اسماء و صفات خداوند ذو الجلال در این انسان به ظهور برسد.

 

مرحوم امام (علیه الرّحمة و الرّضوان) در خطبه‌ی وصیّت‌نامه‌ی خود، این مطلب را تلویحاً آورده‌اند.

«الحمد لله سبحانک اللّهمّ صلّ علی محمّد و آله مظاهر جمالک و جلالک و خزائن اسرار کتابک الّذی تجلّی فیه الأحدیّة بجمیع اسمائها حتّی المستأصل منها الّذی لا یعلمه غیرک» این همان ملخّص کلام است که خداوند متعال، انسان را برای مقام استخلاف آفریده است. این استخلاف در ذوات مقدّسه‌ی معصومین محقّق است. این ذوات مقدّسه خواسته‌اند این شأن را در آدمیان محقّق کنند. آدمیان، پیرو هوای نفس با آن‌ها در افتاده‌اند. این، آن حاصل کلام است که در این چند روز بنده به محضر شریف اعزّه مصدّع بودم «أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ المُطَهَّرَةُ» این، آن حاصل کلام است.

 

امّا به مناسبت امروز که معمولاً بحث در مورد جناب قمر بنی هاشم صورت می‌گیرد من مطلبی را خدمت شما آقایان که آقایان علما هستید، آقایان فضلا هستید، آقایان طلّاب هستید و زحمت کشیده‌ هستید، برخی از شما هم الحمدلله دارید زحمت می‌کشید، بنده مطلبی را به محضر شما معروض می‌دارم که إن‌شاءالله الرّحمن خالی از فایده نخواهد بود. ما اگر بخواهیم در مقتل صحبت کنیم می‌بایست توجّه کنیم این مقتل، خودش اسم مکان است و می‌توانست اسم زمان نیز باشد. این در یک ظرف زمان، در یک مکان صورت گرفته است. یک چیزهایی باید بگوییم که با این مکان و زمان سازگاری داشته باشد. اگر یک موقع مطلبی مستفاد است و آن را در مقاطع ننوشته‌اند امّا می‌توانند با ظرف زمان و ظرف مکان، مناسبت داشته باشند. یک مورد این است که ما اصلاً بدانیم عاشورای سیّد الشّهداء چه زمانی واقع شده است؟ این مسئله بسیار مهم است. بنده حدود ۴۰ سال قبل از این وقتی که تحقیق کرده بودم دیدم مهر ماه است. با این‌که مشهور در بین اهل منبر بود که برخی می‌گفتند در قلب و رصد گرما بود و در بحبوحه‌ی تابستان بوده و… دیدم اصلاً این واقعه در مهر ماه اتّفاق افتاده است. حالا که کامپیوتر باعث پیشرفت شده و هر کسی در جیب خود یک چنین وسیله‌ای دارد و کاملاً تاریخ را نشان می‌دهد. گویا این اتّفاق در روز ۲۱ مهر ماه بوده است. بعضی افراد ۳۵ سال پیش رفته بودند و بررسی کرده بودند و این تاریخ را به دست آورده بودند. حالا یا ۲۲ مهر ماه بوده یا ۲۰ مهر ماه بوده است؛ یعنی یک روز عقب‌تر یا یک روز جلوتر بوده است، این ملخّص عاشورا است. ما اوّل باید این را بدانیم که مطالبی که می‌گوییم با این تاریخ ۲۱ مهر ماه مناسبت داشته باشد، با مهر ماه مناسبت داشته باشد، با فضای مهر ماه مناسبت داشته باشد. ممکن است بگویند ۲۱ مهر ماه هوا خنک می‌شود و از این گرما خارج می‌شود. امّا در عراق این‌طور نیست، شما نگاه کنید ببینید مهر ماه در آن‌جا چقدر هوا داغ است. این اوّلین مطلب بود.

 

مطلب دیگر در مورد رود فرات است. الآن که شما به حرم سیّد الشّهداء مشرّف می‌شوید با نهر فرات چقدر فاصله دارد؟ خیلی. و حال آن‌که سیّد الشّهداء کنار نهر فرات افتاده بود. چرا این‌قدر فاصله دارد؟ اگر کسی بی‌تجربه باشد فوراً می‌گوید: معلوم می‌شود اشکالی در مقتل وجود دارد. ما این‌طور تحلیل‌های بی‌پایه و اساس زیاد داریم. حال آن‌که این‌طور نیست. ما باید معنای رود فرات را بدانیم. باید بفهمیم مفهوم رود فرات چیست؟ اصلاً باید این را بفهمیم بعداً بیاییم و با این مسائل تطبیق کنیم.

 

در علوم جغرافیایی ما با رودخانه‌ها که مواجه می‌شویم، اساساً از یک جهت دو نوع رودخانه داریم: ۱-‌ رودخانه‌هایی که بستر سنگی دارند و ۲-‌ رودخانه‌هایی که بستر رسی دارند. این‌ها دو نوع رودخانه هستند. رودخانه‌هایی که بستر سنگی دارند تا هزار سال هم در بستر خود می‌روند. مدام زمین را می‌تراشند و به سمت زمین، پایین‌تر می‌روند. مثلاً بعضی از رودخانه‌هایی که در مکزیک و آمریکا هستند. رودخانه‌هایی هستند که گاهی هفتصد تا هشتصد متر سنگ را تراشیده و پایین رفته است و وقتی از بالا نگاه می‌کنید مانند جوی آب است. چون بستر این رودخانه، سنگ است. امّا بستر رودخانه‌هایی که رسی است با طغیان آب و فرو نشست آب، عوض می‌شود. آب یک مرتبه بالا می‌زند و بستر رودخانه را عوض می‌کند، می‌خورد (می‌تراشد) و آن طرف رودخانه می‌شود، کنار آن رودخانه تشکیل می‌شود، این طرف می‌ماند و آن طرف رودخانه می‌شود. این‌ها موارد را در علوم جغرافیا در دوره‌ی راهنمایی در مدرسه‌ها می‌خواندند.

 

از جهت دیگر ما دو قسم رودخانه داریم: ۱-‌ رودخانه‌های فصلی، ۲-‌ رودخانه‌های دائم. این هم دو نوع است. ماهیت رود فرات، رودی است که در فصل‌ها طغیان می‌کند. حالا اگر الآن طغیان نمی‌کند برای این سدبندی‌هایی است که روی آن انجام داده‌اند. سدبندی‌هایی که روی فرات انجام داده‌اند سبب شده است که طغیان آب، کنترل شود. شما باید راجع به فراتی صحبت کنید که سد ندارد. نهایت دز زده‌اند. الآن مثلاً در تهران به یک منطقه دزاشیب می‌گویند. این دز همان سدّی است که چوبی بود و روی رود می‌زدند و روی آن پل بود. دزآشوب، دزِ آشوب و حالا زمان گذشته و به دزاشیب تبدیل شده است.

 

هوای کوی خرابات و آب میخانه                   به از هوای دز آشوب و آب تجریش است

 

فهمیده‌اند دزآشوب در لغت چیست؟ خود شمال تهرانی‌های تهران هم لهجه‌ی خاصّ خود را داشتند. مثلاً قاطر را قیطر می‌گفتند و بعد شده قیطریه و الآن می‌گویند قیطریه. از اوّل که خیر، همان قاطریه بوده منتها به لهجه‌ی شمال… یک موقع من در مسجد جناب آیت الله دین‌پرور بودم. از ایشان پرسیدم: آیا شما لهجه‌ی خاصّی داشتید؟ گفت: بله. گفتم: آیا کسی هست که با او صحبت کنیم؟ یک پیرمرد بود که آمد و شروع کرد به صحبت کردن. لهجه‌ی خاصّی داشت. از او پرسیدم آیا شمالی هستی؟ گفت: خیر، لهجه‌ی خاصّ این‌جا است. گفتم: به نسل بعد هم (منتقل شده است؟) گفت: خیر، ما برویم دیگر کسی متوجّه این لهجه‌ها نمی‌شود. به این ترتیب بود که این کلمات در لهجه‌های خاص، برمی‌گشت.

 

در رودخانه‌ی فرات، دز بوده است –به معنی سدهای کوچک- امّا سدهایی که بخواهد آب را کنترل کند و به مسیر نظمی بدهد نبوده است. منشأ رود فرات، قلّه‌های پر برف کوه آرارات است. کوه آرارات، ظاهراً همان کوه جودی است که در قرآن ذکر شده است که کشتی نوح روی آن نشسته است. «وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ»[۷] می‌گویند آرارات، همان کوه جودی است. کوه آرارات، قلّه‌های سر به فلک کشیده دارد که روی آن برف می‌نشیند. منشأ آب رودخانه‌ی فرات، برف‌های کوه آرارات است. بین راه نیز چشمه‌هایی دارد که این چشمه‌ها از همان برف‌ها نشأت می‌گیرد و آب این رود را تأمین می‌کند. لذلک به این معنا رودخانه، رودخانه‌ی فصلی نیست امّا نیمه فصلی است و در فصل‌هایی که فصولات جوّی زیاد است آب این رودخانه هم بالا می‌آید. در فصل‌هایی که نزولات جوّی کمتر است، آب این رودخانه پایین می‌رود. این رودخانه از سه کشور رد می‌شود و در کشور چهارم به دریا می‌ریزد. از ترکیه، سوریه، عراق و ایران می‌گذرد. در ایران، مرز است و به آن شطّ العرب یا اروند رود می‌گویند که به خلیج فارسی می‌ریزد. اگر شما اروند رود و رود کارون را دیده باشید می‌دانید چیست، می‌گویید این دریا است، رود نیست! در فصل پر آبی این رودخانه مثل دریا است و در آن کشتیرانی می‌شود. یکی از موارد مورد توافق ایران و عراق، کشتیرانی در این رودخانه است که باید پرچم چه کشوری روی آن بخورد. این در رود فرات بوده و حالا در قسمتی می‌شد دجله و فرات و منشأ این دو، یکی است. کشتیرانی در آن انجام می‌شده است. در زمان بنی العبّاس، یکی از تفریحات آن موقع، کشتیرانی در رود دجله بود. لذا رودخانه یک رودخانه‌ی کوچک مانند جوی کنار خیابان نبوده است که مقدار اندکی آب در آن وجود داشته باشد.

 

ما این‌جا به چند مطلب رسیدیم: ۱-‌ رود (فرات)، رود نیمه فصلی است. ۲-‌ مطلب دوم مطلب این است که در عراق، بستر رسی دارد. ۳- واقعه‌ی کربلا در ۲۱ مهر ماه واقع شده است. حالا ما می‌خواهیم این مطالب چه نتیجه‌ای بگیریم؟ نتیجه این است که برف‌های کوه آرارات آب شده بود. آن‌جا دیگر برفی ندارد و تازه از آبان و آذر نزولات جوّی شروع می‌کند و دی و بهمن و اسفند و فروردین برف روی کوه‌ها می‌نشیند و از اردیبهشت دو مرتبه این نزولات جوّی توأم با آب شدن برف‌ها شدّت می‌گیرد و ماه خرداد این ماه رودخانه بالا می‌آید و تیر و مرداد و… اوج بالا آمدن آب است. وقتی که آب بالا می‌آید اگر شما فرات را دیده باشید از این طرف که می‌ایستید واقعاً مانند یک دریا است. به این رودخانه، دریای فرات می‌گویند. حالا این رودخانه پنج متر است، ده متر است، بیست متر است؟ این رودخانه برای خود مانند دریایی است! این رودخانه عمق دارد و بستر آن، رسی است. حالا شما مقیاس آن را کوچک کنید مثل این‌جا؛ یک دیواره‌ی رسی این طرف دارد و یک دیواره‌ی رسی در طرف دیگر دارد که بالا رفته است. آیا اصلاً می‌توانید کنار این رودخانه بروید و آب بگیرید؟ آیا چنین کاری شدنی است؟ وقتی بستر رودخانه رسی باشد، دو طرف رودخانه باتلاق می‌شود. در باتلاق، نیزار می‌روید و اگر شما بخواهید به آن ناحیه وارد بشوید پای شما تا این‌جا (اشاره) داخل گِل فرو می‌رود. برای این‌که از این‌گونه رودخانه‌ها آب بگیرند، چند راه وجود دارد: ۱-‌ در جوار این رودخانه چاله می‌کَنند، چاه می‌کَنند. طبق قانون ظروف مرتبطه، داخل آن چاه بعد از یک ساعت آب زلال جمع می‌شود و از آن آب بر می‌دارند و می‌خورند. آن‌ها نمی‌توانند مستقیماً سمت آن رودخانه بروند. مطلب دوم این است که اگر نخواهند از چاه استفاده کنند، جعل برخی از ادوات و جهازات می‌کنند که آن را مسنّات می‌گویند که جهازی است برای این‌که از رودخانه آب بگیرند. مسنّات مانند اسکله است. می‌زند و روی آب می‌آید و از کنار رود، پلی با تخته درست می‌کند و تا وسط آب می‌آید و از آن‌جا دلو می‌اندازند و آب می‌کشند. مقدور نیست از کنار رودخانه آب بردارند، آن منطقه گِل شده است. وقتی هم که آب فرو می‌نشیند باز هم قابل دسترسی نیست. حالا می‌خواهد چه کار کند؟ الآن این دو طرف دیوار است، ما مقیاس را کوچک کردیم تا به نظر شما بیاید. این طرف دیوار رسی است و این طرف نیز دیواره‌ی رسی قرار دارد. آب فرو نشسته و از این وسط می‌رود. شما می‌خواهید این‌جا چه کار کنید؟ شما می‌خواهید از آن بالا یک سطل را بگیرید و به طناب ببندید و آن را داخل آب پرت کنید. حال پرت کردید، حالا آن را بیرون بکشید. وقتی آمد، دلو شما خاک‌ها را می‌کند و با خود می‌آورد و یک مقدار گِل بالا می‌آورد. عملاً شما به آب دسترسی ندارید. کنار رودخانه هستید و به آب دسترسی ندارید!

 

در این شرایط یا از مسنّات استفاده می‌کنند یا از گُدار، گِدار. می‌گویند: فلان شخص بی‌گدار به آب زد. عرض کردم برای استفاده از مسنّات مثلاً این‌جا دیوار است و این‌جا یک جهاز را به این صورت (اشاره) کنار آب قرار می‌دهند و سوار روی آن می‌آید و از روی آن دلو را می‌اندازد و آب را می‌کشد. سیّد الشّهداء در روز عاشورا تا مسنّات آمدند. «فَرَكِبَ الْمُسَنَّاةَ»[۸] کسی که این بحث را نمی‌داند در کتاب لغت نگاه کرده و دو معنا برای مسنّاة آورده است: ۱-‌ شتر آبکشی و ۲-‌ جهازی که برای دسترسی به آب است. معنای آن را نفهمیده است. گفته: امام حسین بر شتر سوار شد که آب بیاورد. پس از آن می‌گوید: «فنزل عن جواده» از اسب خود پیاده شد. می‌گویند: ببین، مقتل‌نویس‌ها هم شعور نداشتند. از این‌جا می‌گوید سوار شتر بود بعد می‌گوید از اسب خود پیاده شد. شتر که اسب نمی‌شود! بعضی از اشکالاتی که مطرح می‌کنند این‌طور است، معنای کلام فهمیده نمی‌شود و بعد مقتل را زیر سؤال می‌برند. و حال آن‌که منظور از «فَرَكِبَ الْمُسَنَّاةَ» این است که سیّد الشّهداء تا مسنّات آمده است. امام از اسب پیاده شده و خواسته آب بکشد و آن‌جا امام را تیرباران کردند. یکی از این تیرها به زیر گلوی سیّد الشّهداء خورده است. در مقتل می‌فرماید: این تیر در نحر مبارک سیّد الشّهداء محکم شد.

پس یکی از راه‌های برای رسیدن به آب، مسنّات است. این معنای مسنّات است؛ روی آب، اسکله می‌زنند و روی این رودخانه که نشسته است می‌روند. از این‌جا می‌آیند و دلو می‌زنند و آب را بالا می‌کشند. یک راه دیگر هم راه گِدار یا گُدار است. در فارسی می‌گویند: بی‌گُدار به آب زد. بی‌گُدار به آب زد به چه معنا است؟ یعنی از این بالا پایین پرید. مثلاً آن‌جا هفت یا شش یا هشت متر است، از این‌جا پایین پرید، حالا می‌خواهد چطور بالا بیاید؟ می‌ماند و نمی‌تواند بالا بیاید. از این‌جا خاک را می‌کوبد و شیب تندی به آن می‌دهد. خاک را می‌کوبند و تا پایین می‌آورند. هفت متر، شش متر یا پنج متر می‌کوبند و بعد سوار آرام، آرام از این‌جا به طرف پایین می‌آید و به آب می‌رسد. این دو راه را دارد و الّا دسترسی به آب حتّی اگر کنار فرات هم باشد عملاً میسور نیست. یک مورد حفر چاه است که عرض کردم. یک مورد استفاده از گدار است که عرض کردم و یک مورد هم استفاده از مسنّات است. ما هر سه مورد را در مقتل می‌بینیم.

 

سیّد الشّهداء (سلام الله علیه) در روز عاشورا حفر چاه کردند. بعضی می‌گویند: مگر امام حسین مغنّی بوده است؟! حالا اگر تو نمی‌فهمی

 

گرت زین بد آید گناه من است؟           چنین است، آیین و راه من است

 

یکی از اموری که در کاروان‌ها طبیعی بوده، همین سر و کار داشتن با چاه‌ها است. نه قمقمه‌ی آب بوده که به این معنا باشد، نه بین راه سوپر مارکت بوده که بروند از آن‌جا آب بخرند! باید راهی برای رسیدن به آب داشته باشند. لذا یا از چاه‌ها استفاده می‌کردند یا چاه حفر می‌کردند. سیّد الشّهداء دستور دادند در روز عاشورا، چاه حفر کنند. زمین کربلا، زمین رسی است امّا گاهی زیر زمین رسی، تخته سنگ‌هایی وجود دارد. هر چند مرتبه که سیّد الشّهداء زمین را حف کردند به سنگ رسیدند که استرجاع کردند و دیگر تمام شد؛ یعنی دیگر توانی برای حفر چاه نمی‌ماند، اتلاف انرژی می‌شود. خود حضرت حرکت کردند برای آوردن آب از مسنّات که این‌طور شد. «فرکب المسنّاة فنزل عن جواد» این عبارت مقتل است.

 

جناب قمر بنی هاشم (سلام الله علیه) ملتفت این معنا بودند. دشمن در روز عاشورا قصد داشت که به خیمه‌گاه حمله کند. از پیش از طلوع آفتاب نیز همین کار را انجام داد. شمر با یک لشکر به سمت خیمه‌گاه حمله کردند و از پشت می‌خواستند به خیمه‌گاه حمله کنند تا حواس سیّد الشّهداء به سمت خیمه‌گاه جلب شود و نتواند بجنگد. امام (علیه الصّلاة و السّلام) نیز این حرکت آن‌ها را پیش‌بینی کرده بودند و پشت خیمه‌گاه خندق حفر کرده بودند و زمین را طوری قرار داده بودند… اهل تحقیق نقشه‌های این را کشیده بودند. تپه و درّه‌ای پشت خیمه‌گاه بود. امام از آن موانع طبیعی استفاده کردند و در آن چوب ریختند و چوب‌ها را آتش زدند که سواره نتواند از آن بپرد. وقتی شمر این صحنه را دید به ساحت سیّد الشّهداء فحّاشی کرد. حضرت (علیه الصّلاة و السّلام) فرمودند: شما آمده‌اید بجنگید یا ناسزا بگویید؟ اگر می‌خواهید بجنگید، بجنگید، چرا فحّاشی می‌کنید؟! آن‌ها برگشتند.

 

یکی از تاکتیک‌هایی که آن‌ها تا وقت شهادت سیّد الشّهداء انجام می‌دادند این بود که مدام به خیام حرم حمله می‌کردند که زن و کودک را به اضطراب بیندازند و سیّد الشّهداء نتوانند به جنگ ادامه بدهند. برای همین بود امام (علیه الصّلاة و السّلام) به جناب قمر بنی هاشم می‌فرمودند: تو سمت میدان نرو تا من این خیمه‌گاه را از یک طرف داشته باشم و تو از طرف دیگر داشته باشی که آن‌ها به خیمه‌گاه حرکت نکنند.

 

وقتی سیّد الشّهداء به سمت مسنّات آمدند ترسیدند و گفتند: اگر چنانچه دست امام به آب برسد تجدید قوا می‌کند و اگر جنگ به شب برسد ما نمی‌توانیم شب بجنگیم ممکن است از کوفه یا از بصره نیروی کمکی برسد و شرایط جنگ به کلّی عوض بشود. عصر روز عاشورا یک عدّه که می‌خواستند از بصره راه بیفتند لذا آن‌ها می‌خواستند جنگ به شب یا به فردا نرسد. اگر حسین به آب دسترسی پیدا کند، تجدید قوا می‌کند و کار ما بسیار سخت خواهد شد. سیّد الشّهداء به جناب قمر بنی هاشم فرمودند: شما مراقب خیمه‌گاه باشید من می‌روم تا آب بیاورم. شخص حضرت برای آوردن آب رفتند که این‌طور شد. می‌نویسند وقتی که جناب قمر بنی هاشم این صحنه را دید ظاهراً بین حضرت و بین جناب سیّد الشّهداء یک مذاکره‌ای بود. وقتی سیّد الشّهداء برگشتند جناب قمر بنی هاشم به سمت شریعه حرکت کرد، یا به سمت گُدار یا گِدار حرکت کردند. سیّد الشّهداء به سمت خیام حرم برگشتند و همزمان جناب قمر بنی هاشم به سمت شریعه، به سمت گُدار حرکت کردند. لذا در مقتل نوشته است این دو برادر در یک جا با هم هستند و بعد بین این دو نفر فاصله می‌افتد. آن‌جا که حضرت سیّد الشّهداء برمی‌گردد و همزمان جناب قمر بنی هاشم به سمت فرات می‌رود، زمانی است که این دو با هم هستند. حالا سیّد الشّهداء به سمت خیمه‌گاه برمی‌گردد و حضرت قمر بنی هاشم به سمت نهر می‌روند. تصوّر می‌کنند شریعه، فرعی‌هایی است که به آب می‌دهند، می‌گویند به سمت یکی از این فرعی‌ها می‌روند. این فرعی‌ها مربوط به زمان طغیان آب است. وقتی که آب پایین می‌رود که فرعی ندارد. آن آبی که آن وسط است، آبی که نشست کرده است فرعی ندارد. آن‌جا که زراعت نمی‌شود که بخواهند آن‌جا را فرعی کنند. همین شریعه را کوبیده بودند –راه‌های فرعی آب را- و آن را گُدار و گِدار کرده بودند و از این‌جا پایین می‌رفتند. وقتی جناب قمر بنی هاشم خواستند از این‌جا پایین بروند این‌ها راه را بر او باز کردند –طبیعتاً راه را باز می‌کنند- می‌گویند به تله می‌افتد، وقتی پایین برود دیگر نمی‌تواند بالا بیاید، چرا؟ مسیر، مسیر خیس و لغزنده‌ای است و نمی‌تواند تاخت بردارد، وقتی پایین رفت ما او را تیرباران می‌کنیم و او نمی‌تواند بالا بیاید. لذا شما این را در نظر بگیرید که از بالا راحت تیر می‌آید و او نمی‌تواند از پایین کاری انجام دهد. لذا آن‌ها راه را باز کردند و جناب قمر بنی هاشم پایی رفت. مسافتی رفتند تا به آب رسیدند و اصلاً از تیررس دور شدند. به تن مبارک ایشان زره نبود. خود سیّد الشّهداء خفتان به تن مبارک کرده بودند و پای ایشان مثل نمد… جناب قمر بنی هاشم نیز همین‌طور بودند؛ یعنی فضا، فضای استفاده از زره نبود. وقتی حضرت به آب رسیدند خودشان از آب نخوردند. شما همه از علما هستید وقتی از شما می‌پرسند بفرمایید امتحان به آب در قرآن آمده است: «إِنَّ اللَّهَ مُبْتَليكُمْ بِنَهَرٍ»[۹] -در قوم طالوت- خداوند شما را به نهر آب مبتلا کرده است. جناب طالوت فرمود: شما نباید از آب بخورید. آن وقت جناب قمر بنی هاشم باید بخورد؟ این امتحان قرآنی است. بعد می‌فرماید: الّا کسی که یک غرفه از آب بخورد. جناب قمر بنی هاشم همان یک غرفه را هم ریخت و آن را هم نخورد. در قرآن می‌فرماید: آن کسانی که آب را نخوردند غلبه کردند و آن‌ها که آب را خوردند و گفتند: «لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ» یعنی ربّانیت آن‌ها از بین رفت. جناب قمر بنی هاشم آب را ریختند. حضرت صادق (علیه السّلام) می‌فرماید: ایشان یادی از عطش سیّد الشّهداء کردند. و الّا کسی در دل جناب قمر بنی هاشم نبود. «ذَکَرَ» به این معنی نیست که به یاد ایشان آمد. «ذَکَرَ» به نسبت گذشته و آینده مهمل است. آن‌جا یاد کرد از عطش حسین دارد حالا قبل از آن و بعد از آن نیز این یاد کرد را دارند، منعی ندارد و لذا آب را ریختند. وقتی مشک را پر از آب کردند… مشک‌ها مثل الآن که می‌گویند یک ظرف. از یک انگشتانه تا دیگ‌های بخار را ظرف می‌گویند. مشک هم این‌طور بود. از مشک بزغاله را مشک می‌گویند تا مشک شتر و مشک گاو میش را هم مشک می‌گویند. آن مشکی که برای آب‌کشی می‌آوردند، آب‌کشی یک موقع برای آب دادن به نخل‌ها بود و یک موقع به اندازه‌ی کافی برای آب خوردن بوده است که به اندازه‌ی یک قمقمه است. معمولاً آن را از پوست بز درست می‌کردند که به این اندازه است (اشاره).

 

وقتی حضرت این مشک را پر از آب کردند به سمت گدار آمدند. حالا می‌خواهند به سمت بالا برگردند. شما ببینید حضرت می‌خواهد یک مسیر مارپیچ نیمه گرد که خیس است را بالا بیاید. ببینید اسب‌سواری در این مسیر چگونه است؟ اسب‌سوار پای خود را زیر شکم اسب می‌اندازد و با مهمیز شکم اسب را فشار می‌دهد و این دو دهانه‌ی اسب را می‌گیرد و می‌کشد تا اسب بتواند به این شکل از سر بالایی، بالا برود. عملاً جناب قمر بنی هاشم نمی‌توانست کاری انجام دهد. او باید پا را زیر شکم اسب فشار بدهد، دهانه‌ی اسب را بگیرد و بکشد تا این اسب از سر بالایی بالا بیاید. یا باید از اسب پیاده بشود و دهانه‌ی اسب را بگیرد و او را هدایت کند. گدار، شیب تندی داشت. لذلک آن‌ها تیرباران می‌کردند.

 

من به یاد ندارم در کدام قسمت از تاریخ دیدم امّا آن دوره دیدم که این‌ها که این‌طور می‌جنگیدند، ۳۳ نفر، ۳۳ نفر بودند. ۳۳ نفر، ۳۳ نفر بودند که یک سری از آن‌ها تیر می‌انداختند و دو مرتبه ۳۳ نفر بعدی… می‌نشستند پر کنند، دو مرتبه… این ۳۳ نفر، ۳۳ نفر (وقتی تیراندازی می‌کردند) بارانی از تیر بر بدن جناب قمر بنی هاشم می‌بارد! تیر کلّاً دو رقم بوده است: ۱-‌ چوبه‌ی تیر بود، ۲-‌ پیکان که می‌گویند تیر سه شعله که تیر سه شعله نیست، سه شعبه است. چوبه‌ی تیر مانند مداد تراشیده است، چوبی است که نوک آن تیز است. این تیر به هدف می‌نشیند و از بدن بیرون می‌افتد. این را چوبه‌ی تیر می‌گویند. تیر سه شعبه که می‌گویند، پیکان دارد و سر تیر به این شکل (اشاره) پیکان دارد. سر این نوع تیر را فلز می‌گذاشتند. وقتی این تیر وارد بدن می‌شد نمی‌شد آن را از بدن بیرون کشید، اگر بخواهید آن را از بدن بیرون بکشید، بدن را پاره می‌کند. وقتی جناب قمر بنی هاشم (صلوات الله علیه) بالا می‌آمدند، این‌ها حضرت را تیرباران می‌کردند. لباس حضرت (علیه الصّلاة و السّلام) مثل نمد بود. این ضربه‌ی تیر را می‌گرفت. وقتی که تیرها به بدن جناب قمر بنی هاشم می‌نشست، ایشان تیرها را در یک آن دهانه‌ی اسب را رها می‌کردند و تیر را از بدن خود بیرون می‌کشیدند و بیرون می‌انداختند. در مقتل می‌نویسند جناب قمر بنی هاشم چوبه‌ی تیرهایی که پیکان داشت را می‌شکستند؛ یعنی پیکان در بدن می‌ماند و این خودش جلوی حضرت را می‌گرفت امّا طبیعتاً سر مبارک به سمت پایین است و تیر به صورت نمی‌نشیند تا این‌که به بالا رسیدند. حضرت برای جنگیدن نیامده بودند بلکه آمده بودند آب ببرند. دیدند سیّد الشّهداء آمده آب ببرد و تیر به نحر مبارک نشسته و گلو سوراخ شده است. حضرت می‌خواهد آب را برساند لذلک در حالت تاخت به سمت حرم هستند و می‌خواهند به آن سمت بروند. این‌ها یک نیم دایره دور نخل‌ها تشکیل داده بودند که راه حضرت را ببندند که آب به سیّد الشّهداء و به حرم نرسد. در این حالت یا این‌ها تیر می‌زدند یا حربه پرت می‌کردند یا جنگ را مغلوبه می‌کردند. مغلوبه کردن جنگ یعنی هر کسی هر چیزی که دارد پرت می‌کند؛ این را مغلوبه کردن جنگ می‌گویند. یک نفر سنگ دارد، سنگ پرت می‌کند، یک نفر آهن دارد، آهن را پرت می‌کند. یک هدف را در نظر می‌گیرند و هر چیزی که دارند روی آن هدف می‌ریزند. در این پرتاب‌ها -این عمود آهن که می‌گویند یعنی میل گرد- این عمود آهن به دست جناب قمر بنی هاشم برخورد می‌کند و دست می‌شکند. اصلاً جنگی در کار نبوده است. پرتاب بوده و زدن، آن هم از فاصله‌ای دور. دو تا از این میل گردها به بازوی حضرت (سلام الله علیه) برخورد می‌کند و بازوهای حضرت را از کار می‌اندازد. صاحب معالی السّبطین می‌نویسد از دو طرف خون فوران می‌کرد و هر دو طرف شکسته بود و آویخته شده بود و جناب قمر بنی هاشم باز به سمت حرم می‌رفتند که این‌ها تیری زدند که به مشک آب خورد… وقتی تیر به مشک خورد تا حالا که تلاش حضرت این بود که این آب را برساند حالا این آب ریخت. می‌نویسد «فبغی العبّاس متحیّراً» جناب قمر بنی هاشم متحیّر می‌مانند. اگر به سمت خیمه‌گاه بروم، چه بگویم؟ اگر بخواهم به سمت آب برگردم دیگر دستی در بدن ندارم. این‌جا آن کسانی که جنگ را مغلوبه کرده بودند حمله را شدید کردند. در این حین تیری به چشم مبارک جناب قمر بنی هاشم اصابت کرد. حالا یا باید این تیر را با دست از چشم بیرون بکشند یا این‌که باید سر را تکان بدهند که اگر تیر پیکان ندارد اگر امکان دارد از چشم بیرون بیاید. هر دو دست حضرت که از کار افتاده بود، سر مبارک را محکم تکان دادند که این تیر از چشم خارج بشود این تیر این چشم را از کاسه حرکت داد، درد در شکم جناب قمر بنی هاشم پیچید و حضرت سر مبارک را خم کردند. حالا این خم کردن یا به علّت شدّت درد است یا خواستند این تیر را بین دو پای مبارک بگذارند و سر را عقب بکشند تا تیر (از چشم ایشان) خارج بشود. وقتی این حرکت را انجام دادند خُودی که بر سر ایشان بود حرکت کرد و آن‌ها با عمود بر فرق مبارک جناب قمر بنی هاشم زدند. این‌جا تیر بر چشم مبارک جناب قمر بنی هاشم بود که از بالای اسب بر زمین آمدند.

پایان

[۱]– مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏ ۲، ص ۷۲۱٫

[۲]– سوره‌ی مائده، آیه ۲۷٫

[۳]– سوره‌ی شعرا، آیه ۲۱۷٫

[۴]– همان، آیه ۲۱۸٫

[۵]– همان، آیه ۲۱۹٫

[۶]– سوره‌ی بقره، آیه ۳۰٫

[۷]– سوره‌ی هود، آیه ۴۴٫

[۸]– اللهوف على قتلى الطفوف / ترجمه فهرى، النص، ص ۱۱۷٫

[۹]– سوره‌ی بقره، آیه۲۴۹٫

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید