کد خبر:12841
پ

ویژه برنامه شهادت امام صادق(علیه السلام)

[su_button url=”http://h-emambagher.com/wp-content/uploads/2019/06/ZOOM00201.mp3″ style=”glass” background=”#0d9537″ size=”5″ center=”yes” icon=”icon: arrow-circle-down”]دانلود[/su_button] بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و حبیبنا ابالقاسم مصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیه الله فی الارضین روحی و ارواح العالمین له الفدا. والعن الدائم علی اعدائهم اجمعین الی قیام یوم الدین. رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی […]


[su_button url=”http://h-emambagher.com/wp-content/uploads/2019/06/ZOOM00201.mp3″ style=”glass” background=”#0d9537″ size=”5″ center=”yes” icon=”icon: arrow-circle-down”]دانلود[/su_button]


بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد الله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و حبیبنا ابالقاسم مصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین لاسیما بقیه الله فی الارضین روحی و ارواح العالمین له الفدا. والعن الدائم علی اعدائهم اجمعین الی قیام یوم الدین.

رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی

 

آگاهی و دانش خیلی از اوقات جنبه ابزاری دارند برای اینکه انسان را توانایی هایی بدهند تا انسان به اهداف خودش برسد در این صورت آگاهی خودش زیاد هدف نیست، و آن رسیدن به هدف است که خیلی شیرین است.به این ترتیب آگاهی چون اکثرا وسیله قرار میگیرد برای رسیدن به توانایی و آن توانایی ها هستند که لذت بخش هستند، خود کسب آگاهی یک فعالیت لذت بخش و شیرین نیست. به همین دلیل خیلی ها اهل تحصیل نیستند.آنهایی که اهل بازی و اهل هیجانات بالاخره رایج هستند نمیتوانند پای درس بند بشوند . نمیتوانند خودشان را وقف کنند برای دانایی.

 

جوانها وقتی دوران کودکی خودشان را دیر پشت سر بگذارند و در دوران کودکی که دوران بازی و سرگرمی است باقی بمانند، وارد دوران بلوغ و دورانی که بتوانند سختی علم را تحمل کنند نمی شوند، اینها معمولا از درس خواندن روی برمی گردانند. در دوران دبستان باید این دوران انتقال، ازدوران بازی کردنِ قبل از هفت سال به دوران جدی بودن و سخت کوشیِ بعد از چهارده سال صورت بگیرد، یعنی دوران انتقال به خوبی انجام بگیرد.دیگه سرِ چهارده سالگی ، جوان یک مرد پخته و آماده برای ورود به مجاهدت علمی بشود. ورود به دورانی که سختی تحمل می کند برای تحصیل علم. اینکه به عالمان دینی در حوزه های علمیه مجتهد گفته می شود یک عبارت بسیار وزین و حساب شده ای است. چون واقعا تحصیل علم خیلی از اوقات به جهاد نیاز دارد و الا انسان به صورت عادی نمی تواند خیلی به تحصیل علم تن بدهد. علم خودش شیرین و خوشمزه نیست به همین دلیل امیرالمومنین علی (علیه السلام) در خطبه حمام شاید تنها صفتی که دوبار تکرار می کنند در اوصاف اهل تقوی درآمیختگی علم و حلم است. یعنی می فرماید متقی کسی است که با علم بردبارانه برخود می کند. کسی با علم بردبارانه برخورد نکند باسواد نمی شود. اینجا موقع شوخی کردن وشیطنت کردن و هیجانات و لذت ها و اینها نیست. من باید این دوران تحصیل علم را با سختی پشت سر بگذارم و من میتوانم این سختی را تحمل کنم برای آن اهداف بلند این می شود یَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ[۱].بعد عبارتهای دیگه ای دارند والقول بالعمل و الی آخر.

 

پس ما ابتدائا نمی توانیم بگوییم تحصیل علم لذت بخش است باید این را اعلام کنیم به همه هم اعلام کنیم. هر کسی میخواهد با هیجان زندگیش را پشت سر بگذارد این آدم نمی تواند دنبال تحصیل علم باشد. اینکه در بعضی از مدارس ما ، مدارس ابتدایی مثلا بچه ها را وادار می کنند به رقص و پایکوبی، با موسیقی انس می دهند و با هیجانات آنها را مشغول می کنند ، آنها در واقع دنبال این هستند که حالا خواسته یا نا خواسته، ریشه ی علم و دانش را از میان این مردم و از میان این نوجوان ها بکنند و از بین ببرند.

 

خیانتی که در از بین بردن انگیزه تحصیل به یک ملت می شودکرد بالاترین خیانت هاست. بحث گناه و ثواب  رقص و پایکوبی نیست. بحث خوب و بد بودن موسیقی نیست .بحث این است که توکی می خواهی با زندگی سخت کوشانه، با زندگی تلخ تحصیل علم، با زندگی بردبارانه در مسیر علم آموزی و علم اندوزی انس پیدا بکنی و این مسیر را بخواهی طی بکنی. این خیلی مسئله بزرگی است که ما بچه را بعد از هفت سال بازی کردن وارد می کنیم به یک عرصه ای که باید آماده بشود برای سالها بدون بازی زندگی کردن. زندگی کردنی همراه با تحصیل علم، تحصیل علمی که شیرین و هیجان انگیز نیست مثل بازی فوتبال نیست.

 

علم در مرحله اول نیاز به حلم دارد به قول امیرالمومنین علی(علیه السلام) .چون خودش جذاب نیست.بله البته از هزارتا یکی، از صد هزارتا یکی پیدا می شود که خود تحصیل علم بیمزه براش بامزه است.خب مثلا گاهی از اوقات هم معلم ها می آیند با یک شکلاتی با یک محبتی

درس معلم ار بود زمزمه محبتی                  جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

معلوم می شود که اصلا گریز پایی عادت اطفال است که نمی خواهند که بروند مکتب و خوشحال هستند از تعطیلی .فیتیله فردا تعطیله شعارشان است و هیجان زده هم می شوند که فردا سر کلاس نمی روند. بعد میگوید که اگر در درس معلم زمزمه محبتی داشته باشد بچه را جذب میکند. بچه را می کشاند و وادار به تحصیل علم می کند. البته واقعا اینها شیرینی و نقل و نباتی است که می دهند به بچه ها و بچه ها هم تا زمانی گول بخورند درس می خوانند . بعد که دیگر گول نخورند با این شرینی ها و شکلات دیگه درس را می گذراند کنار. معمولا همین محبت ها هم دیگه از دوران دبیرستان به بعد می بیبنی اثر نداره و نمیتونه بچه را رام کند.

 

تحصیل علم تلخ است . سختی دارد. نتیجه علم شیرین است ولی کمتر کسی میتواند سختی تحصیل علم را تحمل کند تا به نتیجه اش برسد. راه حلش این نیست که آدم با چهارتا شیرینی ونقل و نبات بخواهد فرد را وادار بکند،  سرگرم بکند به تحصیل علم. نه راه حل اساس آن این است که اصلا این کودک کم کم یاد بگیرد زندگی سخت را. میگوید من میدانم سخت است و به استقبال این سختی می روم. من میدانم حلم میخواهد . تحمل میخواد به استقبال آن می روم .

 

و ما در فرهنگ ما البته باید این جا پیدا بکند که کارهای سخت انجام بدهیم. دوست داشته باشیم کارهای سخت انجام بدهیم. کارهایی که هیچ هیجانی ندارد انجام بدهیم و این را تبدیل کنیم به یک فرهنگ در جامعه خودمان و اگر دیدیم که فرهنگ به جایی برسه که اگر یک کسی همیشه مشغول کارهای سرگرم کننده و لذت بخش بود از چشم همه بیافتد. بگویند چه آدم بدی است و چقدر زشت است. کسی دوست دارد که همیشه بازی کند آدم بدی است. شک نکنید.آدم ضعیفی است. آدم بی شخصیتی است. آدم تربیت نشده ای است.

 

کسی که خیلی اسیر هیجانات شادی هست در اثر فعالیت های خیلی سطحی این آدم تربیت ناشده و آدمی است که خود ساخته نیست.خود ساخته کیست؟ کسی که بدون هیچ جاذبه ای بتواند مدتها تمرکز بکند و کار علمی انجام بدهد. آخه کار علمی که جذاب نیست؟ مگر بازی فوتبال است؟مگر فیلم سینمایی است؟ مگه سریال است؟ نه هیچ کدام از اینها نیست. بعضی از کارهای بسیار هیجان انگیز که توجه انسان را بشدت جذب میکند مثل قمار بازی،  اصلا حرام شده است. انقدر حرام که روایات در باب حرمت قمار آنقدر شدید هستند که می فرماید که حتی نگاه کردن به وسیله قمار بازی مانند زشت ترین نگاه های حرام است که دیگه توضیح ندهم .بی ادبی میشود اصلا بگوییم. نگاه کردن به وسیله قمار، حالا دیگه قمار بازی چقدر وحشتناک است. چرا؟ فلسفه اش روشن است. یکی از دلایلش قطعا این است که کسی که اهل قمار بازی شد توجه اش فقط در اثر قمار بازی  به یک چیزی جذب می شود و بعد این دیگه نمی تواند توجه خودش را به امور تلخی مثل تحصیل علم جلب بکند و تمرکز پیدا بکند برای کارهایی مثل کارهای تحصیلی.بسیاری از ورزشهایی که ما داریم ورزش هایی است که در آن هیجانات کاذب گذاشته اند. ورزش می خواهی بکنی نرمش کن، کوهنوردی کن. ولی می رود سراغ فوتبال. فوتبال را من نمیخواهم نفی کنم از خیلی از بازی ها سالم تر است  و از آن می شود پیامهای مثبت هم  گرفت و محصناتی واقعا دارد ولی معمولا ما جوان هایمان با فوتبال چه برخوردی دارند برخورد هیجانیِ غافل کننده از توانایی ها و دارایی های بلند خودشان. نابود کننده استعداد ها و چیزی که به عنوان یک سرگرمی تلقی می شود. و جذاب است برایش  و دیگه زندگی بدون جذبه ای مثل جذبه ی فوتبال نمیتواند انجام بدهد. مثلا یک کتاب را نمیتواند بخواند تا آخر تمام کند. یک پژوهشی را نمیتواند به سادگی  انجام دهدو چون در پژوهش که هیجان گل زدن نیست مثل گل زدن فوتبال .

 

ما باید بدون اینکه هیجانات را نفی کنیم . بازی ها را نفی کنیم . نشاط از این دست را نفی کنیم . حالایک قمار بازی آن حرام است بقیه  آن که حرام نیست بدون اینکه بخواهیم آنها نفی کنیم باید یک چیزی را برای خودمان جا بندازیم. بخشی از زندگی ما باید یک زندگی سخت و تلخ باشد . یک نمونه برجسته از زندگی سخت و تلخ  تحصیل علم است.این را باید برای خودمان جا بیاندازیم . یک ساعاتی را به آن اختصاص بدهیم  و خودمان را آماده بکنیم که برویم سر کلاس، برویم سر کتاب و شروع کنیم به درس خواندن . تحصیل علم یعنی یک کار تلخ بعد آثار بسیار گران بهایی دارد.حتی دانش آموز اگر خواست معلم به او محبت کند ، هدیه بدهد، جایزه بدهد بگوید من را تشویق نکن. من برای خود سازی دارم این کار را می کنم.من برای آدم شدن دارم درس می خوانم .تشویقم می کنی من خراب می شوم. دوباره دلم دنبال تشویق است. من می خواهم کسی باشم که بتوانم یک شخصیت خود ساخته  داشته باشم . و بدون تحمل سختی و رنج انتخاب شده هم آدم خودساخته نمی شود. ما که نمی خواهیم مثل مرتاض های هندی که می گویند روی میخ میخوابند و تا گردن در خاک فرو می روند و روزی یک دانه بادام میخورند از این جور سختی ها تحمل کنیم ما میخواهیم سختی معقول تحمل کنیم. هیچ سختی معقولی هم مانند تحصیل علم نیست. سختی تحصیل علم سختی بسیار معقولی است ولی خب متاسفانه فرهنگ جامعه ما یک فرهنگی است که این سختی را، اصلا پذیرش سختی را زیاد تاب نمی آورد  زیاد ارزش نمی داند.رفاه طلبی راحت طلبی.

 

در احادیث هست امام صادق علیه السلام می فرماید یا از قول دیگر امامان معصوم امام صادق علیه السلام می فرماید تحصبل علم  در غربت ممکن است ولی مردم علم را در وطن دنبال می کنند.غربت سختی ای دارد برای خودش. بچه از خانواده اش جدا بشود، برود یک جای دیگر زندگی کند، سرگرمی و تفریح ندارد.درسته؟ میفرماید اصلا میخواهی درس بخوانی دوتا سختی دیگر هم باید اضافه کنی. یکی از آنها سختی غربت است. درسته؟ بعد مردم این را در وطن خودشان  می خواهند. در وطن امکانات هست. اسبابِ بازی، رفقا، ارتباط ها، دید و بازدید. آدم خوشحال می شود از اینکه کنار بابا و مامان باشد. مامانش همه کارهایش را برایش انجام بدهد. می فرماید نه تو باید جدا بشی بروی یک جایی که سختی غربت را هم تحمل کنی. الآن پدر مادرها اجازه نمی دهند اصلا. اوه ! بچه من غریب میشود. نه نمی خواهم. بچه خودش روان پریش می شود من مامانم را میخواهم. حالا چند سالش است؟ ۱۶ سالش است. من مامانم را میخواهم. درسته؟ میخواهم با رفقای محل برویم توپ بازی اینجا کسی را ندارم مثلا الی آخر.

 

تحصیل علم یک سختی هایی دارد. این سختی را باید تحمل کرد. و الا آدم عالم نمی شود. بدون علم هم زندگی سامان پیدا نمی کند بدون علم قدرت بر زندگی و تسلط بر اداره زندگی در زندگی فردی و اجتماعی پدید نمی آید. ما باید با تحصیل علم اینجور برخورد کنیم. اصلا مد شده بعضی ها می گویند چه رشته درسی را دوست داری؟ معمولا هم اینجور افراد هم افراد موفقی نیستند. فکر می کند در رشته درسی فلان موضوع هیجان دارد برایش. میخواهد برود دنبال علاقه هایش. نه آدم  باید برود دنبال استعدادهایش نه علاقه هایش. استعداد با علاقه تومنی ۹ قران فرق می کند. بعضی ها هستند استعداد خودشان را می فهمند علاقه شان هم در همان جهت است خب فبها و نعمه و الا نوعا استعداد ها با علاقه ها فرق می کند. می گوید آقا من دوست دارم بازیگر بشوم نگاهش میکنی می بینی استعداد ندارد.آقا دوست دارم هنرمند بشوم یا دوست دارم مثلا ورزشکار بشوم در فلان رشته، نگاه می کنی می بینی استعداد ندارد. علاقه دارد استعداد ندارد. نمی شود اینجوری زندگی کرد. به چی علاقه داری خیلی فرق میکند با اینکه چه استعدادی داری؟ بعد آدم ها هم در  مقابل این سوال که چه استعدادی داری معمولا نمی توانند خوب جواب بدهند. استعدادهای بسیارشان پنهان است. شکوفا شدن این استعدادها کار می برد. مثلا بعضی ها به خودشان زحمت ممیدهند که کار پژوهشی کنند، کار نویسندگی بکنند ببیند استعدادش را دارند یانه؟ اصلا خیلی از کارهایی که هیجان انگیز نیست انجام نمی دهند تا استعداد خودشان را کشف کنند، شاید بتوانند در بعضی از زمینه ها استعداد های قوی ای در خودشان پیدا بکنند. ولی وقتی که آدم بنا گذاشت کار تلخ نکند و فقط کارهای لذت بخش را انجام بدهد طبیعتا این آدم استعداد های خودش را شناسایی نخواهد کرد و شکوفا نخواهد کرد. کار پرورش استعداد ها و شکوفایی استعداد ها نوعا با تلخی همراه است و باید این تلخی را بپذیریم . بچه می رود به مدرسه  باید بپذیرد که یک مربی دارد، یک معلم دارد وآن معلم می خواهد او را در میان سختی ها تمرین بدهد.و می خواهد به بچه ها سخت بگیرد. از اول دبستان باید این اتفاق بیافتد. منتها حالا به صورت خیلی معقول، همراه با محبت ولی سختی دست نباید بخورد. سختی را انسان ازش جدا نمی شود. زندگی انسان اینجوری است.

 

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی کَبَدٍ[۲] انسان را خدا در رنج آفریده. بچه سه سالگی تازه چشم و گوش باز می کند. تازه می تواند دو تا کلمه حرف بزند و ارتباط برقرار بکند ، روی پای خودش راه برود و زندگی در واقع آغاز می شود. از چهار دست و پا  راه رفتن و از اینکه بابا و مامان او را تمیزش کنند درمیاد و غذا می تواند بخورد تازه شاید قاشق را هم نمیتواند دست بگیرد. تازه زندگی دارد شروع می شود بلافاصله سختی های زندگی آغاز می شود. اولین سختی چیست؟ حسادت است. بچه نمی تواند تحمل کند که پدر و مادرش به کس دیگری توجه می کنند. ناراحت می شود عصبی می شود. به هم می ریزد.خدایا بگذار بچه آسوده باشد این صفت حسادت چیست که به او دادی؟ نخیر. لفد خلنا الانسان فی کبد انسان زندگی اش در رنج است. از رنج نباید فرار کند. باید برود از آنطرفش بیاید بیرون. برود تو دل رنج، با رنج قشنگ برخورد کند، رنج را مدیریت کند از این رنج خلاص شود وارد رنج بعدی شود و آن را مدیریت کند فرار نباید بکند بعد از آنطرف دربیاید. هی خودش پخته تر می شود. خودش قوی تر می شود. قوی تر که شد دیگه رنج روی او اثر نمیگذارد. یکی از این رنج ها هم بصورت سازمان یافته بصورت کاملا داوطلبانه پذیرفته می شود توسط نوجوان ، رنج تحصیل علم است. دیگه حالا بعدش رنج تحصیل علم در دوران دانشگاه و طلبگی واینهاست.

 

طبیعی است  من در یک جایی مثل این مکان محترم که وابسته است به یک مدرسه علمیه و شهادت امام صادق علیه السلام که معلم برجسته دین ماست. رئیس مذهب ماست. بیشترین روایات از او نقل شده . بیشترین شاگردان را او تربیت کرده، یک کمی در مورد علم و علم آموزی و این مقوله با هم صحبت کنیم. پس در مرحله اول علم شیرین نیست . علم تلخ است. و پذیرش این تلخی چقدر انسان را رشد می دهد فقط خدا می داند. حالا برای اینکه تحصیل علم خیلی به اصطلاح قابل تحمل بشود چندتا پیشنهاد هم می شود داشت. مثلا مراجعه به تلویزیون، گوش کردن زیاد رادیو، و از این دو تا بدتر زیاد استفاده کردن از شبکه های اینترنتی و اخبار کوتاه کوتاه و قطعه قطعه دیدن صحنه های جالب. رفقا برای همدیگر می فرستند این را هم نگاه کن جالب است.این ها ذهن انسان را نابود می کند. تلویزیون تازه خیلی بهتر از اینترنت است. روانشناسان می گوید تلویزیون کسی  زیاد نگاه بکند خرفت و خنگ می شود. عقلش کم می شود. بیشترین ماهواره های تلویزیونی در کل جهان برای ایران درست می شود وپرتاب می شود به سمت ایران .موفق ترینشان هم حرف های همچین زیاد بد بدی هم نمی زندد. همین فیلم سینمایی و سریال تو بشین نگاه کن. حداقل اثرش این است که کسانی که مشغول این سرگرمی ها می شوند طبق گفته روانشناسان خنگ و خرفت می شوند.چرا چون از هوش ایرانی ها می ترسند.

 

وزیر آموزش عالی یکی از کشورهای مطرح جهان آمده بوده یک سالی ایران. برای مبادله دانشجو، بورسیه و بحث هایی که دارند تو زمینه تایید مدارک تحصیلی و اینها. معاون آموزش عالی اون زمان که الآن هستند و عضو عیئت علمی دانشگاه علم و صنعت هستند به من می فرمودند که ایشان سر سفره ناهار که بودیم، یکدفعه باب درد دلش باز شد. گفت ببین غربی ها نه به نفت شما طمع دارند، نه از اسلحه دار شدن شما میترسند. حالا آن زمان چیزی حدود بیست سال پیش. شما بمب اتم هم داشته باشید غربی ها برایشان مهم نیست و چی و چی.گفته بودند فقط یک چیز را می ترسند، ایرانی ها به خودشان بیایند. اکثر جوانهایشان در حد اعلای نخبگی می توانند قرار بگیرند. و ایران با این نخبه ها میتواند جهان را بگیرد. در غرب مدام در حال برنامه ریزی هستند، چه کار کنند ایرانی ها جوانهایشان همه نخبه نشوند. آنها این رو می خواهند. تا حالا هم تو برنامه هایشان تا حدی موفق بوده اند بواسطه ایادی احمقی که دارند در میان مسئولینی که تو جامعه داریم ما. آنهایی که کار نمی کنند برای نخبگی جوانهای ما. اکثر جوان های ما بلا استثنا اکثریت می توانند دانشمند شوند. دانشمندانی که جهان نمیتواند به گرد پایشان برسد. ولی تا می توانی اینها را سرگرم کن.تا میتوانی اینها را مشغول کن. کسی که زیاد موسیقی گوش بدهد دیگر ذهن در س خواندن ندارد. کسی که زیاد به موبایل مراجعه می کند دیگر ذهن درس خواند ندارد. اصلا دوستانت پیامهای حزب اللهی می فرستند. هی صحنه های جالب دینی می فرستند. هی نوحه می فرستند و هی سخنرانی می فرستند.ولی تا گفت تلق یک وقت نیم ساعت به یکبار، یک وقت یک ساعت به یک بار، هی می روی مراجعه می کنی. این یعنی هرزگی ذهن. این یعنی بی ثباتی و بی توجهی ذهن.دیگه تو دانشمند نمی شوی. همه اش هم پیامهای خوب است. ولی حالا در کنارش بشین کتاب بخوان. روزی یک ساعت، نیم ساعت را اختصاص بده به مطالعه کتاب.ببین چه اتفاقی برایت می افتد. دانشمند می شوی. حتی کتابهایی با موضوعات مختلف. مطالعه آزاد داشته باشی.

 

خداوند متعال هم حواسش به بنده ش هست. اگر یک بنده ای بخاطر تحصیل علم، تلخی تحمل بکند. خدا لذت هایش را از بین نمی برد. کوپنش نمیسوزد. نگه می دارد از یک راه بهتری، لذت را به او می رساند. در ارتباط با لذت کسی نترسد، سهمیه هیچ کس قطع نمی شود. گر نستانی به ستم می دهند. لذت خود را نبری، چوبت می زنند و به تو میدهند. اینقدر زورکی است بردن لذت. لذت بیشتر می شود که کمتر نمیشود اگر لذت را ترک کنی. کم نمی شود. منتهی از راه های خیلی قشنگش لذت به تو خواهد رسید.

 

خب، این مرحله اول برخورد با علم است که تلخ است. این را باید با صدای بلند فریاد بزنیم. اما مرحله دوم رابطه انسان با علم این است که کم کم خود علم شیرین می شود. کم کم خود علم هدف می شود.در ادبیات فارسی هست میگوید توانا بود هرکه دانا بود.این را فردوسی نامدار علیه الرحمه گفته است. توانا بود هر که دانا بود. یعنی دانایی موجب توانایی می شود. این برای مرحله اول علم است.در مرحله اول شما علم را تحصیل می کنی برای آن توانایی. توانایی شیرین است خود علم شیرین نیست لذا باید تحملش کرد. ولی در مرحله دومی که انسان میتواند ارتباط با علم برقرار بکند خود علم برای انسان شیرین است. آگاه شدن از معشوق ومحبوب چقدر برای انسان لذت بخش است. اصلا لذتی بالاتر از این نیست. اجازه بدهید مثالهای سطح بالا بزنم.یک کسی به امام زمان علیه السلام عاشق باشد لیت شعری این استقرت بک النوی[۳]. کاش من می دانستم تو الآن کجایی؟ اشک می ریزد.حالا اگر تو می دانستی الآن کجاست آقا چه کار میکردی؟ میگوید هیچی. همین که میدانستم، همین علم برا من شیرین است. می میرم برای اینکه این را بدانم. دیگه خود علم میشود لذت بخش. آدمها در سطوح بسیار پایین مبتذلی این را تجربه می کنند مثلا برایش شیرین است بداند که تیم فلان شهر انگلیس با تیم فلان شهر ایتالیا و اسپانیا با هم مبارزه کردند بالاخره کی برد؟واقعا فلانی برد فلانی نبرد؟ آخر شما را سننه؟ تو چه ربطی به اون داری؟ حالا برد یا باخت یا مرد اصلا به تو چه ارتباطی پیدا می کند؟ تو چرا غرق لذتی؟ اینجا همین دانایی صرفا برایش خیلی حیاتی شده و از لذت می بره. توانا هم نمی شود یعنی با این دانایی توانمندی پیدا نمی کند.ولی می گوید دوست دارم. دوست دارم بدانم. کیف می کنم از دانستنش.خب بعضی از علوم هم هستند که نتیجه اش نه خودش لذت بخش است. حالا یک کسی دانستن مثلا اینکه کدوم تیمی که به من هیچ ربطی ندارد برد برایش لذت بخش است یک کسی هم    این استقرت بک النوی بل اي أرض تقلک او ثري، ابرضوي ام غيرها ام ذي طوي[۴]. آقا نمیدانم تو کجایی. من میخواهم بدانم. انقدر هلاک می شود که آقا یک نفر را می فرستند به او خبر بدهد که اقا من اینجا هستم، بسه آروم بگیر.میگوید ممنونتم دلم آروم گرفت. همین میخواهد بداند فقط. بعضی ها آنقدر برایشان هیجان انگیز است که حرف های خدا را مطلع بشوند که حد ندارد. اصلا می خورند قرآن را. می نوشند قرآن را. مست می شوند.دنبال زدن گل در آیات قرآن هستند.خدا دقیقه ای یکدفعه گل میزند. توی این بازی هیجان انگیز هستی خیلی برخورد ها و تیکه انداختن های خدا قشنگ است اصلا وقتی که خود خدا حرف میزند خیلی قشنگ است می دانید چرا؟ چون خودش را می شناساند. گفت تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد حالا خدا مرد نیست فوق مردهای همه عالم است. عیب هم ندارد هنر دارد فقط. حرف زده است و هنرش دیده می شود. پیامبر اکرم فرمود موسی بن عمران چند روزی که خدا باهاش حرف می زد موسی کلیم الله شد. وصفش شد کلیم الله . خدا با او حرف زد. این حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام در آن چند روزی که خدا با او حرف می زد نه آب خورد نه غذا خورد نه خوابید. مست بود. سرمست بود. لبریز بود. رسول خدا میفرماید بعد که آمده بود میان مردم، مردم با او حرف می زدند و ارتباط می گرفتند بدش می آمد. بله خب با خدا همساز و هم پرواز شده بوده. دیگه ما براش قابل تحمل نیستیم. ببین خود رسول خدا چقدر شکنجه می کشیدند بین ما مردم چند صباحی را زندگی می کردند. علم در مرحله اول تلخ است و در مرحله دوم شیرین است.خود علم شیرین است حالا برای بعضی ها چه علم هایی شیرین است؟ علم هایی بسیار مبتذل، آگاهی هایی بسیار بدرد نخور. برای بعضی ها چه دانایی شیرین است؟ دانایی های عالی.

 

امیرالمومنین علی علیه السلام نوعی از علم،حکمت است. حکمت کلمات عالمانه بسیار عمیق است. بسیار برانگیزاننده اندیشه است.می فرماید خستگی خودتان را با حکمت برطرف کنید. آدم خسته که می شود می رود کمی به تحصیل حکمت می پردازد. نوع عالی ای از علم. خستگی اش برطرف می شود. کیف می کند. نشاط پیدا می کند. حالا روز شهادت است من نمیخواهم طنز بگویم ولی برایتان عرض کنم بعضی ها هستند خستگی شان میخواهد برطرف بشود باید برایشان جک تعریف کنی.خیل جالب هستند این ها. چیکار کردی تو با خودت. آگاه بشود از محبوب خستگی اش برطرف نمی شود باید برایش جک بگویند. در جک ها هم می دانید همیشه یک نفر مسخره می شود. زمین میخورد، کج می شود، به او می خندیم. جک ها و لطیفه ها اکثرشان تمسخر ند. یعنی ذاتشان تمسخر است. در آنها یکی آدم فرض را تمسخر می کنند و کیف می کنند .بعدش چه چیزی دستش می ماند هیچی. می گوید غم از دلم برود یک کمی شاد بشوم. عیبی ندارد ما با شادی مخالف نیستیم. با جک گفتن آقا مخالفی؟ نه. ولی کاش با چیزای بهتری شاد می شدی. تفاوت خیلی زیاد است. درسته؟من راننده دیدم باید چرت و پرت گوش کند تا چرتش بپرد در راه دارد می رود خسته می شود. راننده هم دیده ام هرچقدر خسته باشد نوار قرآن را که می گذارد، این دیگر خوابش می پرد. مثل ابر بهار اشک می ریزد و گاز می دهد می رود جلو. غم های عالم از دلش می رود. قرآن هم علم است دیگر. دانستن نظرات خداست.دیدن حرفها ی خداست.

 

خود دانایی لذت بخش است. میگوید من بیشتر خبر دار بشوم ازت. بیشتر قصه های تو را بدانم. قصه های تو را مرور کنم. اصلا نگویید چرا بعدش میخواهد چکار کند؟ببخشید آن کسی که دنبال بردن یا نبردن یک تیم بی ربط با خودش هست که اون لنگ دنیاست، این چه فایده ای می برد؟ هیچی. خب بگو این هم هیچی. بالاخره هرکسی از یک آگاهی ای، از یک دانایی ای لذت می برد. مادر از اینکه بداند بچه اش کجاست لذت می برد. از موفقیت های بچه اش می شنود لذت می برد.خستگی خودش در می رود. غم های خودش ار بین خواهد رفت.

 

مرحله دوم ارتباط برقرار کردن با علم و دانایی این است که از خود دانایی لذن ببری. هرکسی رسید به اینجا می شود کسی که به علم لدنی می رسد. وَ عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً [۵]به او خواهد رسید. از نزد خدا علم به او می رسد.این دیگر چه کار کند. حالا حضرت امام رضوان الله تعالی الیه خیلی عارفانه و قشنگ می گفت. می فرمود عظمت وجود رسول خدا جبرئیل امین و قرآن کریم را جذب کرد و کشاند به زمین. این دل عاشق خدا باید با او حرف بزند. این بی قرار است. حضرت امام در یک سخنرانی دیگری در مورد حضرت زهرا سلام الله علیه هم همین را فرمودند. فرمودند جبرئیل نازل می شد خبر از خدا برای حضرت زهرا می آورد و بعد فرمودند این عظمت حضرت زهرا بود که جبرئیل امین را وادار می کرد از خدا خبر بیاورد برایش. او نمی تواند بی خبر باشد . چه روح بلندی. حیاتش بسته به خبرداشتن از خداست. خدا باید با حضرت زهرا حرف بزند تا آرام بگیرد. خود این آگاهی خود این دانایی خود این معرفت در این سطوح عالی می شود هدف و لذت بخش وآرامش دهنده. چند روز وحی نیامد، پیامبر به هم ریخت. بعد رسول خدا خیلی دلش گرفته بود. خدایا با من حرف نمی زنی؟ خبر نیامده از بالا . حالا همان قرآنی که می داند پیامبر همه اجزای این قرآن را. یکباره به قلب پغمبر نازل شده است ولی رسیدن این خبر تازه به تازه و نو به نو دوباره اینقدر در واقع پیامبر به آن وابسته است .آن وقت آنجا سوره ضحی والضحی نازل شده. یک قسم قشنگی خدا می خورد .قسم به لحظه طلوع آفتاب آیا ما تو را ول می کنیم؟ تو فکر می کنی ما تو را رها کردیم؟ بعد تا اونجایی که دیگه می خواهد متقاعد کند رسول خدا را  أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى‌ وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى[۶] تو یتیم بودی ما تو را پناه دادیم. و وجدک ضالا فهدی. تو نمیدانستی،  ما به تو خبر دادیم. اول به تو خبر دادیم چی شد به تو خبر دادیم؟ دوستت داشتیم که به تو خبر دادیم. پس هنوز ما هم همانیم.هنوز به تو خبر می دهیم.عشق پیغمبر همه وجودش وابسته است به این خبر. با خبر بشود از معبود با خبر بشود از محبوب. آدم های خوب هم همینجوری هستند. قرآن نخوانند هلاک می شوند.  فرمود اگر انس با قرآن پیدا کنی قرآن بالاترین خبر هاست. بالاترین خبرها و آگاهی ها را در خودش دارد. دیگه به هیچ رفیقی احتیاج پیدا  نمیکنی. به هیچ سرگرمی احتیاج پیدا نمی کنی. خیلی عجیبه. نظیر ندارد. در روایات بی نظیر است. می فرماید به هیچ چیز دیگری احتیاج پیدا نمی کنی اگر از لذت قرآن خواندن خبر دار بشوی. خبری است که از  جانب او رسیده. حالا باز هم جالب است که برای شما بگویم بعضی ها نمی دانند مثلا در سوره نمل خدا چی گفته است؟ اصلا برایشان مهم هم نیست، کنجکاو هم نمی شوند. حالا از این جالب تر بعضی ها اصلا خبر ندارند خدا در سوره شعرا چی گفته است؟  اصلا نمی دانند مهم هم نیست برایشان. بعضی ها خبر ندارند خدا در سوره انبیا چه گفته است؟ اصلا نمی دانند. بعضی ها خبر ندارند خدا در سوره آل عمران چی گفته است؟ خدا حرف زده است. من نمی دانم. خب برو بخوان. طاقچه خانه تان قرآن نیست؟ یا خانه شما اصلا طاقچه ندارد؟ بعضی ها اصلا نمی دانند درسوره نساء خدا چه حرفهایی زده؟ اصلا نمی دانند. برایشان هم مهم نیست اصلا! نمیگویند برویم بدانیم. دوست ندارند با خبر بشوند. می گویند برویم بدانیم برای چی؟ بعضی وقت ها طلبه ها هم نمی دانند حالا نه اینکه غیر طلبه ها فقط. چگونه می توانند بی خبر بمانند خیلی جالب است. مثلا  بنده الآن به شما بگویم که آقا من دیشب شهرستان بودم میخواستم بیایم اینجا جلسه شما در عالم رویا دیدم که به من گفتند به کسانی که می آیند این جلسه این مطلب را بگو این اتفاق خوب برایتان می افتد. الآن بگویم بقیه ی خوابم را یه نه؟ بله؟جالب هست برایتان بگویم؟ بله؟حالا نگویم ناراحت نمی شوید؟ نه نمی گویم. حالا یک خوابی در مورد شما دیدم جالب بود.گفتند جلسه ای که تو فردا میروی… . اگه من یک خوابی دیشب دیده باشم الآن به شما نگویم حالتان گرفته می شود یا نه؟ دوست دارید با خبر بشوید یا نه؟ ببینید چقدر دوست دارید با خبر بشوید از یک خواب. از خواب یک طلبه درب و داغون که من اصلا خواب ندیدم دیشب. در مورد این جلسه هم خواب ندیدم. در مورد شما هم خواب ندیدم. دیده باشم هم ارزشی ندارد. حالا خدا حرف هایی زده برای تو زده در همین قرآن. زنده است. بلند می شوی یقه تو را میگیرد می آید تو را بغل می کند. خیلی حرفهای قشنگی زده . هیجان نداری حرف های او را بشنوی.ابلیس ما را غافل می کند . حواسمان را پرت می کند و الا ما بچه های خوبی هستیم. ان شاء الله اهل قرآن بشویم. بعضی ها را دیده اید عشق موبایل هستند یعنی اصلا سرشان از تو موبایل در نمی آید خیلی مثلا، یا سریالی هستند یا فوتبالی هستند یا همه چیز. بالاخره به یک چیزی وابسته هستند از این جنس خبر ها؟ ان شاءالله ما پیدا کنیم آدم هایی را که همین جوری حس شان در ارتباط با قرآن باشند. مردم رویشان را برگردانند بزنه تو موبایل این قرآنی را که ریخته تو موبایل ادامه بدهد، بخواند…بخواند… دوباره یک کسی زنگ بزند. ای بابا چی کار دارند این ها با من؟ چیه آقا؟ کار چیه؟ چی شده؟ چی نشده؟  زود انجام بده بعد بیاید دوباره ادامه بدهد. حضرت امام اینجوری بود. ناراحت می شد سر قرآن کسی صدایش می زد می خواست به یک کاری دعوت کند امام را که بالاخره باید این قرآن می گذاشت کنار. روزی دوازده مرتبه می رفت سراغ قرآن. عشق قرآن بود. آقا هم همینطور هستند. عشق قرآن اند. دوست دارند با خبر بشوند. اینجور آدم ها از در و دیوار برایشان معرفت می رسد . نمونه اعلایش را ذکر کردم برایتان.

 

خب دیگر اون حدیث عنوان بصری را هم حتما می دانید. یک کسی بود خیلی اصرار داشت از امام صادق علیه السلام علمی دریافت بکند.اعتقاد شما به اهل بیت را نداشت ولی. منتهی می دانست امام صادق علیه السلام عالم است. امامتش را قبول نداشت. منصفانه می گفت ولی ایشون خیلی عالم است. چندین بار اجازه گرفت ولی  آقا اجازه نداد.راهش نداد. خیلی دلش گرفت رفت کنار خانه کعبه متوسل شد. در واقع متوسل که نباید بگویم باید بگویم دعا کرد یا در مسجد النبی کنار قبر پیغمبر دعا کرد که خدایا یک کاری کن دل امام صادق با من نرم بشود و من را راه بدهد. چند روز از این دعا و گریه و این ها گذشت. آمد در خانه امام صادق .این دفعه آقا راهش داد. غلام آقا فرمود بیا داخل. می گوید رفتم. آقا داشت نماز می خواند بعد رو کرد به من . سلام و علیکی شد. آقا برگشت به ایشان فرمود خب اسم شما چیست؟ یعنی کنیه ات چیست؟ آن زمان مشهور بود کنیه را می گفتند.گفتم ابوعبدالله هستم. حضرت فرمود ثبت الله کنیتک. ان شاءالله واقعا بنده خدا بشوی. گفت آنقدر خوشحال شدم از همین یک ذره محبت امام صادق، که اگر می فرمود بلند شو برو دیگه ناراحت نمی شدم. میگفتم امروز یک بهره بردم آقا برایم یک دعا کرد بعد می گوید که حضرت فرمود چه چیزی میخواهی که این همه پیگیری می کنی بیایی در خانه ما؟ گفت آقا میخواهم چیزی از شما یاد بگیرم. آقا به ایشان فرمودند تعلیم و یاد گرفتن به مکتب خانه رفتن و درس گرفتن نیست . حقیقت عبودیت را در قلبت جاری کن خدا به تو چیز یاد می دهد. که حالا حدیث مفصل است که گفت چگونه حقیقت عبودیت را در قلب خودم جاری کنم؟ حضرت پاسخ دادند خودت را مالک ندان. خودت را اداره کننده زندگی خودت ندان و مشغول امر و نهی خدا باش. به چیز دیگری مشغول نشو.آنوقت خدا جایزه چه چیزی به تو می دهد؟ خبر میدهد! علم می دهد! چقدر آن علم شیرین است که آدم این همه باید تحمل سختی کند تا به آن علم برسد. چقدر آن علم جذاب است.حالا دیگه وقت گذشت و ما دیگه به تفصیل هم نمی توانیم به این حدیث شریف برسیم.

 

بخش دوم رابطه دوم انسان با علم آن رابطه ای می شود که علم خودش برای انسان عسل است.خودش برای آدم شیرین است. دیگه آدم دوست دارد هر لحظه خودش را وقف آن علم بکن. و وَقَفوا أسماعَهُم عَلَى العِلمِ النّافِعِ لَهُم[۷]. وقف میکند. می گوید حرام است بر من بروم سراغ چیز دیگری.آقا زاده آقای بهجت می فرماید با یکی از رفقا خیلی طرح ریختیم و نقشه ریختیم آقای بهجت را ببریم یک بار، جمعه ای توی باغی. یک تفریحی بکنند از این چهار دیواری در بیایند بیرون. من نمی خواهم بگویم بیایید مثل آقای بهجت زندگی کنید ولی نگاهش بکنیم. ایشان می گوید بالاخره بعد از سالها و بعد از اصرار ها و بعد از ترفندهایی، ایشون قبول کردند بیایند باغی یک روز.آمدیم ببریم ایشان را خب ساعتی قرارگذاشتیم دیدیم ایشان یک کیسه با خودش برداشته است. آقا این چیست؟ کتابهایم است. می خواهم کتاب بخوانم. بابا یک روز داریم می رویم باغ. الآن شما تو این سن دیگه نباید کتاب بخوانی ول کن دیگه اصلا. هیچی، کاریش نمی شد کرد! آمدیم داخل باغ. حالا بناست از این طرف باغ برویم آن طرف باغ.آن آلونکی که داخل باغ مثلا هست، ته باغ است. اینجا چندتا درخت و اینها…. دو سه تا درخت رد شدیم گفت خب بسه دیگه. همین جا یک جایی بی اندازید من بشینم. دیگه ما مجبوری جا انداختیم، کتابهایش را پهن کرد شروع کرد به خواندن تا بلند شویم و برگردیم. یک روز هم رفتیم باغ! اینجوری می شوند دیگر. لذت میبرند ها! از ما بیشتر لذن می برند. ما مثلا می رویم چه کار می کنیم داخل باغ؟ هر کاری بکنیم، هر تفریحی داشته باشیم تفریحشان بیشتر است.

 

خدا بحق امام صادق علیه السلام ما را اهل لذت بردن از علم قرار بدهد.اهل لذت بردن از معرفت قرار بدهد.اهل تمنای با خبر شدن از خدا قرار بدهد.آنوقت به کجا می رسد؟ کار به آنجایی می رسد که ابا عبد الله الحسین عاشورا را به پا کرده به خاطر عزت خودش. هیهات من الذله. من زیر بار ذلت نمی روم. خودش و عزیزانش قطعه قطعه شدند برای عزت. هیهات من الذله. شعار عاشوراست.درسته؟ آنوقت عصر روز تاسوعا دشمن میخواهد حمله کند یک دفعه ای صدا می زند عباسم برو به دشمن بگو یک شب دیگر به حسین مهلت بدهند. تو می دانی عباسم من چقدر به خواندن قرآن علاقه مندم. این اخباری که از جانب خدا آمده چگونه دلم را برده است. خیلی مهم است. بخاطر قرئت قرآن از دشمنش حاضر است وقت بگیرد.

 

امام صادق علیه السلام به طرز عجیبی سفارش می کردند برای روضه اباعبدالله الحسین. یکی از یارانشان را دیدند، صدا زدند تو کجا زندگی می کنی؟ بصره! بصره نزدیک کربلا هستی. می روی زیارت جد ما حسین؟ گفت آقا زیاد نمی توانم بروم از ترس دشمنان. فرمود خب حالا نمی روی، به یاد حسین ما می افتی؟گفت آره آقا جان. فرمود به یاد جزییات مصائب حسین ما در کربلا می افتی؟ آنها را در ذهنت مرور می کنی؟ گفت آره آقاجان. دانه دانه صحنه ها را مرور می کنم.آقا فرمودند گریه هم می کنی برای حسین ما؟ میگه گفت گریه میکنم آنقدر گریه میکنم که بچه هایم می فهمند که من باز یاد حسین افتادم. بعد آقا شروع کرد گریه کردن. فرمود خدا رحمت کند دیدگان تو را. خدا رحمت کند تو را که بر حسین ما گریه می کنی.

 

امام صادق علیه السلام اصلا دل نداشت. یکی از بچه کوچولوهای خودش یا نوه اش آمد از جلو چشمش دوید و رفت. یک دختر بچه ای. یک دفعه ای آقا شروع کرد گریه کردن.گفتند آقا چی شد گریه کردی؟ گفت بعد از کربلا برای ما آرامشی نمانده است. هر کودکی را من می بینم از بنی هاشم یاد بچه های حسین می افتم که کتک می خوردند در این مسیر کوفه وشام.

 

امام صادق شما روضه خواند را به ما یاد دادید. امام صادق با آن همه یار، با آن همه شاگرد مسموم شد. به شهادت رسید غریبانه. ما امروز در سوگ امام صادق علیه السلام هستیم میخواهم روضه اباعبدالله الحسین بخوانم تقدیم کنم به امام صادق. آقا آدم یار داشته باشد و تنها و غریبانه جان بدهد سخت است.درسته.چهار هزار شاگرد داشته باشد فریاد هل من ناصر ینصرنی سرنکشد، کمک نخواهد. مسموم بشود به شهادت برسد سخت است.ولی شاید سخت تر آن لحظه ای باشد که حسین تنها شده بود برگشت به یارانش نگاه کرد صدا زد آن ها را عباسم، اون، جعفر، علی اکبرم. چرا صدای حسین را جواب نمی دهید. غربت شما سنگین بود امام صادق فدایتان بشوم. دم برنیاوردید. به یاری دعوت نکردید. اما دلها بسوزد برای آن آقایی که به یاری دعوت کرد اما همه بدن ها بی سر …

 

الا لعنت الله علی القوم الضالمین

 

  • نهج البلاغه-خطبه متقین
  • سوره بلد-آیه ۴
  • دعای ندبه
  • همان
  • سوره کهف- آیه ۶۵
  • سوره ضحی – آیه ۷
  • نهج البلاغه – خطبه ۱۸۴












ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید