کد خبر:13199
پ

جلسه چهارم درس اخلاق آیت الله مجاهدی

چهارمین جلسه از درس های اخلاق استاد معظم آیت الله مجاهدی برگزار گردید که مشروح آن تقدیم می گردد.

[su_button url=”http://h-emambagher.com/wp-content/uploads/2019/12/mojahedi.mp3″ style=”glass” background=”#0d9537″ size=”5″ center=”yes” icon=”icon: arrow-circle-down”]دانلود[/su_button]


بسم الله الرحمن الرحیم

و الحمد الله رب العالمین

فرمودند فِي كُلِّ نَفَسٍ مِنْ أَنْفَاسِكَ شُكْرٌ لاَزِمٌ لَكَ[۱] هر یک نفس ما شکری لازم دارد، فرمایش امام صادق علیه السلام به این اکتفا نفرموده و اضافه فرمودند أَلْفٌ هزار شکر و اضافه فرمودند أَوْ أَكْثَرُ پیامی دارد برای ما، نفس که ما خیلی راحت می کشیم این یک نعمتی است از نعمت های الهی و این نعمت شکر دارد. یک شکر نه هزار نه بیشتر. با گفتن الحمد الله، شکرا لله، تقدیر و تشکر از نعمتها ی خداوند و نه اکتفاء به این بلکه بیشتر، با این نفسی که می کشیم چیزی بگوییم، حرفی بزنیم که خدا در آن باشد، گناه نباشد، غیبت نباشد، تهمت نباشد، دروغ نباشد، مسخره کردن و سرکوفت دیگران نباشد، رنجش دیگری نباشد. یاد خدا و ذکر خدا، علم برای خدا، درس برای خدا این شکر نفس است. و ما تا سلمیم قرز نعمت نمی دانیم. تا کسی به بلایی گرفتار نیاید قدر عافیت نداند. یک شبی یک سر درد یا دندان درد یا مشکلی دیگر خوابمان نبرد آن وقت می بینی چه نعمتی است که راحت می خوابیم و شکر نمی کردیم و سفارش شده وقتی از خواب بیدار می شوی، از جا بر نخواسته و نرفته، قبلش یک سجده شکر بکن. اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي أَحْيَانِي بَعْدَ أَنْ أَمَاتَنِي وَ إِلَيْهِ اَلنُّشُورُ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي رَدَّ عَلَيَّ رُوحِي لِأَحْمَدَهُ[۲] معنای جالی دارد، چقدر به ما توجه می دهد. خدایا شکرت که روح را من برگرداندی تا من شکرت را بکنم، حمدت را بکنم، عبادت را بکنم. عبادتی که خدایا هیچ نفعی در آن ندارد، یعنی از لحظه بیداری توجه می دهند به یاد خدا باش، یا نعمت خدا را یاد کن. خوابت از خدا بود، ببیداری ات از او، اترامشت از او. بعد این خواب، نعمتی که کسی که خوابش نمی برد و قرص خواب میرود بدست بیاورد تا خوابش ببرد. رنج می برد که چرا خوابش نمی برد. چرا دیر خوابش می برد. خب خواب چیست؟ مُردگی است! وَ هُوَ الَّذي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فيهِ لِيُقْضى أَجَلٌ مُسَمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ[۳]  خدا کسی است که شما را در شب توفی میکند به کام مرگ می برد، ولی مرگ موقت، مرگ نسبی. پس این حدیث خیلی جای حرف دارد و ما ساده ازش رد می شویم. فِي كُلِّ نَفَسٍ مِنْ أَنْفَاسِكَ شُكْرٌ لاَزِمٌ لَكَ بَلْ أَلْفٌ أَوْ أَكْثَرُ لابد باید بگوییم الحمدالله! ببیش از این هزار شکر بیش از آن. نه فقط همین الحمد الله و… با زبانمان نصیحتی بکنیم، خدمتی بکنیم، کار خیری انجام بدهیم، با این زبان بتوانیم ارشاد بکنیم. خدا به ما توفیق داده است در راهی قرار گرفته ایم. فرمودند یا علی اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند از آنچه آفتاب بر آن می تابد بالاتر است. کسی بتواند کسی را هدایت کند. آن را هم که می گوییم باید خودمان عمل کرده باشیم. عمل نکنیم تاثیری ندارد. سعی کنیم ما اهل عمل باشیم، بیش از آنکه، بیشتر از آنچه به ما می گویند اهل علم.  گفتم یکبار طلبه را گفتند که ندیدیم حرف هایی را که می زنی عمل کنی! گفت به ما گفتند اهل علم، کی گفتند اهل عمل؟ نگفتند اهل عمل.

 



 

علم مقدمه عمل است. وقتی از امام سجاد علی ابن الحسین علیه السلام، شخصی مسئله ای پرسید و جوا برمود. مسئله دوم پرسید جواب فر مودند، سوم پرسید فرمود ای فلان آنهایی که پرسیدی عمل کن بعد اضافه کن. اگر کسی عمل نکند وزر و وبالش چنین وچنان، یک اشاره ای. حالا آقای بهجت هم فرمایششان این است آیت الله بهجت، که از من هی نصیحت می خواهند، من می گویم آنچه می دانید عمل کرده اید؟ که می خواهید چیز جدید بشنوید و اضافه کنید. آن ها ها دیگر معمول است، مورد عمل است که اضافه میخواهید بکنید. من یقین دارم ایشان می فرماید و فرمود من یقین دارم شماها نصیحت شنیده اید، موعظه شنیده اید. کسی نیست بگوید من تا به حال هیچ موعظه ای را نشنیده ام. اولین بار است که می خواهم بشنوم. آنچه را که شنیده اید عمل کرده اید همه را دیگر مورد عمل است دنبال یک جدیدی هستید که اضافه کنید.

خب ما همینطوری که به درس و بحث اهمیت می دهیم و شکر نعمت هایی که خدا به ما داده است از سلامتی، عقل، ایمان، ولایت اهل البیت و توفیق طلبگی این ها را اشاره کردیم قدم به قدم یک به یک ذکر کردیم هر کدام بالاتر از قبلی است. شکرش این است که خوب درس بخوانیم، خوب تلاش بکنیم، خوب کار بکنیم. دقیق درسمان را مطالعه کنیم، در جلسه درس گوش بدهیم، حضور قلب و توجه داشته باشیم. دقیق مباحثه کنیم. همینطوری که این وظیفه را داریم، وظیفه داریم اخلاق را هم کار کنیم و بیشتر از آن اهمیت بدهیم. اخلاق مثل درس نیست که آن هم حالا ساعتی هرچه بیشتر باید به اخلاق بپردازیم. یعنی ساعت کار اخلاقی را بیشتر کنیم، هی بیشتر کتاب بخوانیم. نه، عمل کنیم. اهمیت بدهیم به اخلاق. درس هارا اهمیت بدهید این را هم اهمیت بدهید. فاضل مازندرانی رحمت الله علیه ایشان حافظه اش آنقدر کم بود و ضعیف بود که هر وقت از خانه بیرون می رفت، در برگشت در آن شهر بسیار کوچک قدیم، خانمه اش را گم می کرد. آدرس خانه اش را از دیگران می پرسید. در خانه اش اسم بچه هایش را فراموش می کرد. هر وقت می خواست صدا بزند از خانمش می پرسید اسم این یکی چیه؟ اسم آن چیه؟ باز فردا باز پس فردا. با این حافظه کم آنقدر در علم پیش رفت که شد استاد علامه مجلسی، استاد مرحوم فیض کاشانی. خود ایشان فرموده خدا مرا حجت قرار داده است برای طلبه ها، چرا که از فقر من پول نداشتم چراغ بگیرم، یک چراغ نفتی. پای شمعی در مغازه ای روشن بود، مدرسه ای روشن بود می نشست، با فاصله، نور ضعیف، نور مهتاب، برق نبود آن زمان یک چراغ نفتی یک جا روشن بود با فاصله یک نور ضعیفی  روی کتابش می افتاد و مطالعه می کرد. عشق به درس داشت. ما باید عاشق باشیم به راهمان، برنامه هایمان، درسمان، اخلاقمان. پول نداشت کاغذ بگیرد روی برگ چنار و استخوان و اینها یادداشت می نوشت. لباسش آنقدر وصله داشت خجالت می کشید در جمع طلبه ها بنشیند، پشت در می نشست درس را گوش می داد، تمام می شد فورا می رفت که آفتابی نشود. شد استاد علامه مجلسی. تلاش تلاش با کمک گرفتن از خدا و اهل البیت علیه السلام. حالا صِرف استعداد و هوش هم کار ازش نمیاد. یک چیزهایی هم که جمع و جور کردیم باد می برد. وصل بشویم به اهل البیت علیه السلام، اخلاقمان را درست بکنیم. شب و روزمان در یاد خدا باشد. وقتمان را تلف نکنیم. خودمان را با این نکات اخلاقی تربیت بکنیم. خب اینکه ما داریم پیامبر صلی الله علیه و آله خنده اش با قهقه نبود و صدا نداشت، قهقه نمی کرد. تبسم بود، لبهایش باز می شد دندان های مبارکش دیده می شد. خنده ملیح، شیرین و بدون قهقه. خب ما چرا این را تبعیت نمی کنیم؟ چرا این را تمرین نمی کنیم در خودمان؟ دیشب بنده تقریبا تا یازده بود،یازده و خورده ای صدای قهقه آن قدر دسته جمعی می آمد آن بالا که ما می خواستیم  با بعضی ها قدم بزنیم دیگه رفتیم تو اتاق در را بستیم گفتیم این صدایشان نمی گذارد. حالا نمی دانم مطالعه کی می کنید؟

آیت الله بهجت می فرماید در زمان مدارس نجف طوری بود که بعضی از اساتید خونه شان سر و صدای بچه ها بود می آمدند نمی توانستند مطالعه کنند، در مدرسه مطالعه می کردند از  سر شب تا موقع خواب سکوت حاکم بود. راه می رفتند صدای کفششان را کسی نفهمد. یک دمپایی ابری بود که مبادا این صدای این، توجه کسی را که دارد مطالعه می کند جلب کند، توفیقش کم بشود. آنقدر دقت می کردند. این طلبگی است! هرچقدر از آن فاصله بگیرم طلبگی مان بی برکت، بی روح، بی تاثیر در دیگران، از چشم می افتیم. خدا می داند کسی هرچه معنویت داشته باشد علی رغم همه این اوضاع و شرایط به دل می نشید حتی اگر منافق باشند و چه باشند.


 


وقتی این را در کتاب در محضر آیت الله بهجت خواندم و دیدم یاد آمد که ما هم در مدرسه حقانی که بودیم تحت مدیریت مرحوم شهید قدوسی، آیت الله بود و مدیریت مدرسه را داشت. خود تحت برنامه نبود، برنامه ای پیاده کرد که هنوز حوزه ها نتوانسته اند مثل ایشان پیاده کنند. خیلی ابتکارات عجیبی داشت. خیلی روش جالبی داشت. آیت الله بهشتی را هم آوردند از تهران ماهی یکبار و اواخر هم هفته ای یک جلسه فلسفه هگل را  برای ما داشتند می آمدند از تهران. از تهران به قم، با اتوبوس هم می آمدند که فرمود اتوبوس که طرف قلهک، نمی دانم کجا،آ نوقت این ترمینال نبود گاراژ متفرقه بود، ناصر خسرو بود و کجا و کجا. من باید با آن برگردم و بروم با آن می آمد. آوردندشان مدرسه، آنجا برنامه می دادند. مدرسه ما هم همینطور بود. از سر شب تا موقع خواب، سکوت! گاهی از توی حجره ای می دیدیم  پچ پچ دو نفر دارند حرف می زنند تو حجره شنیده نمی شد چی دارند می گویند. کنارشان ضعیف شنیده می شد. این جور تربیت شدند. این ها تربیت است. این ها توفیق ما را بیشتر می کند. این ادب است. کلُّ شَی ءٍ یحْتَاجُ إِلَی الْعَقْلِ وَ الْعَقْلُ یحْتَاجُ إِلَی الْأَدَب[۴]. فرمایش علی علیه السلام. کلُّ شَی ءٍ یحْتَاجُ إِلَی الْعَقْلِ  هر چیزی احتیاج به عقل دارد. هر چیزی تا عقل باهاش نباشد درست نمی شود، خوب نمی شود.  والْعَقْلُ یحْتَاجُ إِلَی الْأَدَب. فکر ما، اندیشه ما و عقل ما باید همراه با ادب باشد. یعنی همه کارهایمان را از روی ادب و اخلاق انجام بدهیم. با خدا باشیم. مناجات داشته باشیم. توسل به اهل البیت داشته باشیم. عمر با سرعت دارد می گذرد. خطبه ۲۸ است یا ۲۹ کدام است؟ یادم رفت الآن .یکی از همین ها آن اواخر حدیث آنجا هاست. علی علیه السلام در نهج البلاغه در رابطه با دنیا، دَارٌ بِالْبَلاَءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ لاَ تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لاَ تَسْلَمُ نُزَّالُهَا أَحْوَالُهَا مُخْتَلِفَةٌ وَ تَارَاتٌ مُتَصَرِّفَةٌ وَ اَلْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ وَ اَلْأَمَانُ فِيهَا مَعْدُومٌ [۵]دنیا خانه است پر از بلا، با بلا پوشیده شده و پر شده است. اهلش از آن در سلامت نیستند. دنیا پر از فریب وحیله است. فریب می دهد انسان را، فریبنده است. تا آنجایی که بعدش در رابطه با مرگ می فرماید این مرگ می آید لذت ها را می برد ،سراغ همه می آید، آرامش را می گیرد و چه و چه . اعملوا قبل از اینکه، این عمرتان رو به سرازیری و فانی شدن است . یعنی از دستتان برود و به پایان برسد. تا عمر دارید عمل کنید. و عمل کنید قبل از اینکه بیماری سراغتان بیاید و مانعتان بشود. یعنی قدر سلامتی را بدانید و از این عافیت استفاده کنید و عمل بکنید اعملوا عمل بکنید قبل از اینکه مرگ سراغتان بیاید. خب الآن این فراغت هایی که ما داریم ازش استفاده بکنیم. یک زمانی بی سوادی زیاد بود. فضاهای مجازی و فضای باز و این ها نبود. دنیا، دنیا بسته ای بود. علم هم محدود و کم بود. حالا هم علم گسترش پیدا کرده هم بی سوادی ها از بین رفته و کم شده است، هم همه در فضای باز دنیای مجازی وارد شده اند و شبهات! ما با چه علمی می خواهیم به این ها جواب بدهیم؟ بعد طلبه ده سالش بوده طلبه شده دوازده سال می شد.

مرحوم فاضل هندی غیر از آن فاضل مازندرانی. مرحوم فاضل هندی در هشت سالگی کتاب  مختصر رو تدریس می کرد. سال بعدش بر آن شرح نوشت. دوازده سالگی فلان کتاب را شرح نوشت. حوالی سیزده سالگی مجتهد شد. یعنی اگر آن وقت بالغ بود دیگه تقلید بر او حرام بود می توانست درس خارج  بگوید. حالا ما چند سالگی می آییم طلبه می شویم؟ بعضی ها هم که تا طلبه می خواهند بشنود همان وقت می خواهند ازدواج کنند. اول مصیبت ها و گرفتاری ها و مشکلات. مشکلات یکی پس از دیگری مخصوصا در این سن. که شهید در کتاب منیه المرید دارد که طلبه باید دیر ازدواج کند. و دارد ان قولت این همه روایت ما در مورد ازدواج داریم را چه می گویی؟ فرمود این ها را دیده ام، میدانم. این ها زمانی است که واجب تر از آن واجبی نداشته باشیم. و با ازد

 

واج ذُبح العلم، سر علم بریده می شودد یگه. پیشرفتی بعدش نیست. قبلش اگر کاری کردی، کردی. و نمی دانم با این مشکلاتی که حالا هست و اینها ما چه می خواهیم بکنیم. اما در عین حال نباید نا امید بود. دیر هم آمدند خوب هم کار کردند، خوب هم کار کردند. سکاکی معرف است، کتاب فصاحت و بلاغت نوشت با اینکه دیر آمد و خوب هم کار کرد. خیل تلاش کرد خیلی جدیت کرد، از دقایق عمرمان استفاده کنیم. بله یک وقتی حالا خسته شدیم یک گعده ای مختصر ، کم ، محدود و مشروع. شرعی باشد، خلاف شرع در آن نباشد. غیبتی و مسخره کردنی و قهقه ای و مزاحمت برای دیگران و… نباشد. شرعی باشد، مشروع باشد. خلاف شرع نباشد. محدود چند دقیقه برای رفع خستگی، بعد پاشیم برای مطالعه مان. آقا اگر عاشق علم شدید، عاشق طلبگی شدید، هدف طلبگی را شناختید، به این زودیا خسته نمی شوید. شب می شود صبح نفهمیدید یک شب تا صبح را دارید مطالعه می کنید. آیت الله بروجردی برایش مکرر این پیش می آمد که شب زمستان را می خواست چهار پنج ساعت مطالعه کند و مطلب علمی را استنباط کند، در بیاورد، باسند و روایات و با چه و بخوابد سحر پا شود. یک وقت سر را بالا می کرد که سرش شبش شده سحر و سحرش شده اذان صبح. هفت هشت ده ساعت مطالعه. که از این، شما حالا درس هایی که در دبیرستان داشتید ساده بوده، خیلی مشکل نبوده. مشکلش آن ریاضیات بوده. حالا یک معادله چند مجهولی را حل کنید، اما این درسهای طلبگی ما در برابر آنها بسیار سنگین تر است. آنها ریاضیاتش هم در برابر اینها چیزی نیست. چیزی نیست. علامه طباطبایی که شنیدم کتابی در شرح حال ایشان نوشته اند و یک شرح حالی که خودش از زندگی خودش نوشته گفتند اولش چاپ کرده اند. یک شخصی آن را نقل می کرد بنده ندیدیم، نخواندم او می گفت که در آنجا دارد که من هشت ساله بودم مادرم فوت کرد نه ساله بودم پدرم فوت کرد. یک بچه یتیمی بودم تا راه پیدا کردم به طلبگی با فقر، فقر و رفتیم نجف، و گرسنگی هایی خوردیم متعدد. و درس کی و درس کی و اساتیدش را ذکر می کند. و متعدد اتفاق می افتاد که شب تا صبح بیدار بودم و مطالعه می کردم. ما چند ساعت حوصله داریم کار کنیم. حالا چه کنیم عاشق طلبگی بشویم؟ چون این را مکرر پرسیده اند. می گویند اراده مان ضعیف است، انگیزه مان کم شده، حال و حوصله نداریم. خوب توجه کنید اگر چنانچه به شما بگویند یک مسابقه ای است اگر شرکت کردید یک مسیری اگر رفتید، مثلا از اینجا تا حضرت عبدالعظیم مثلا پیاده حالا نمی دانم از اینجا چقدر راه است همینطور مثال می زنم، یک راه ده کیلومتری یا چند کیلومتری بیشتر ۱۵ کیلومتر یکسره رفتید تا آنجا ده تا سکه به شما می دهند. اگر گفتند شما رفتید و آمدید بدون توقف ما به شما مثلا ۵۰ تا سکه می دهیم. خب آن اولی ده سکه در شما ایجاد یک شوق می کند و علاقه، شوق و علاقه ایجاد اراده می کند و اراده موتور محرک است، می برد برویم به آن طرف. شخصی می گفت یک سکه اش را هم بدهند من می روم، ده کیلومتر به یک سکه. گفتم ده سکه. حالا ۵۰ سکه. آقا شما اگر در قم از حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بگویند پیاده بروید تا جمکران و از آنجا مسیری کذایی بروید پای کوه خضر و از آنجا بروید بالا بدون توقف بروید و برگردید بیایید قم ما به شما ۵۰۰ تا سکه می دهیم با یک ماشین. کی هست که حاضر نباشد؟ و بگویند اگر این را دو روز سه روز تکرار کردید هزار تا سکه می دهیم با یک ماشین با یک خانه. یا یک مسابقه یک ماهه که بگویند هر روز چند ساعت یک کوهی را کوه نوردی کنید، صخره نوردی کنید، از این برف ها عبور کنید به شما هزار سکه می دهیم با یک ماشین با یک خانه. دیگر قکر میکنم طلبگی را هم فراموش کنیم. حجره و درس و مدرسه را رها کنیم خیلی است! هزار تا سکه. زندگی ما را تامین می کند. ماشین هم مگر کم ارزش دارد با یک خانه! خیلی خوب است. خواب نداریم. اصلا آن شبی که به شما می گویند فردا قرار است شروع بشود باور کن خوابتان نمی برد. همه اش خواب آن ماشین و آن خانه و آن سکه و آیا می بریم و آیا به ما می دهند یا نه و اگر دادند چه کار بکنیم و اینها و… . یک هفته قبلش بگویند خواب تان نمی برد. حالا رفتید و  اتفاقا هم بردید هزار سکه. آیا مطمئن هستید  که شما این هزار سکه را ازش بهره می برید و استفاده می کنید؟ شاید بگوببد بله. بنده می گویم نه. شب قبل از استفاده کردن انسان فوت کرد، اجل آمد و مرگش رسید رفت.  شاید دزد بُرد. شاید آنها را به یک نحوی آنها را از دست دادیم. شاید آن ماشین بلایی به  سرمان آورد که باید پول ها را هم خرج کنیم ، سکه ها را هم. پس نمی شود به اینها اعتماد کرد. فرض کنیم حالا خیرش را هم دیدید و ماشین و آن خانه وآن سکه ها اینها هم خلاصه زندگی برقرار کرد و مشکلی پیش نیامد تا کی؟ وانگهی بانگی برآمد خواجه مرد! مرگ که آمد باید رفت از اینجا. خب از این دنیا که رفتید دیگه هیچ از این ها نمی برید هرچه تا مرگ استفاده کردید. فایده اش هرچه بود تا مرگ، آن هم محدود، آن هم با غم و اندوه دار بالبلاء محفوفه مرگ پایانش است. آقا این طلبگی ما، درس های ما، بحث ها ی ما برای خدا باشد. نماز شب، تهجد، قرائت قرآن مبادا روزی ترک شود ان شاء الله می خوانیم. تفسیر قرآن و برنامه های دیگر اینها اول مرگ آغاز بهره دهی و فایده دادن و سود دادن وآثارش و فوایدش بینهایت! بی نهایت! بینهایت!


 


چرا برای آن چیز محدود که معلوم نیست هم استفاده کنیم جان می کنیم؟ حالا پرت شدن از کوه و آن برف و سرما خوردن حالیمان نیست. عشق آن سکه ها دیوانه می کند که برویم. این محسوس است! بی وفایی محدود دنیا را می فهمی عشق می ورزی، آن فواید بی نهایت تضمین شده ی الهی را انگیزه نداری! حال نداری! آن ها خوب فهمیده اند چندروز گرسنگی و کم کار نمی کردند. که گفتم و تکرار می کنم آن مرجعی که فرمودند با آیت الله مطهری هم بحث بودیم، بحثمان در مدرسه فیضیه ساعت ده بود تا یازده. یک روز از یازده هم گذشت. مطلب خیلی  داغ و مهم و پرمحتوا بود و اینها. وقتی تمام شد ایشان گفت من چیزی را تا حال که مخفی کردم و نمی خواستم کسی بفهمد ،ناچارم امروز بگویم. من سه روز است یک لقمه غذا نخوردم. شما را میشناسند به بیت آقایان یک وجهی، چنر ریالی قرض کنید، من پولدار شدم میدهم. گفت من هم خنده  ام کردم و گفتم اخوک مثلک، من هم می خواستم تو نفهمی. سه روز است که چیزی نخورده ام. و پا شدیم با پاهای لرزان خانه این آقا، آن آقا، آن آقا، دو تا سه تا مرجع هم بیشتر نبود. گفت وجهی نیست، آن گفت ریالی نیست، آن گفت خبری نیست. آمدیم داخل مدرسه فیضیه و گفت طلبه ای را دیدم که این آقازاده بود و گفتم وضع مالی این ها خوب است و ما را هم می شناسد. گفتم من و فلانی را که می شناسی؟ چند روزه است که خلاصه هیچ چیزی نداشتیم و اینها. چهار پنج ریال، ده ریال، بیست ریال حالا چقدر می تونی به ما بدهی قرضی و این ها که ما در اسرع وقت ما پولدار شدیم، بدهیم. گفت عجیب است، عجیب است. گفت من را می بینی گفتم بله گفت که من دیشب محتلم شدم پول نداشتم بروم حمام. نمازم را با تیمم خواندم. الآن داشتم فکر میکردم پنج ریال از کی قرض کنم بروم حمام تا نمازم با تیمم نباشد. حمام جایی نبود غیر از حمام عمومی. پول نبود که این آقازاده که وضع مالی شان خوب بود هم گرفتار بی پولی شده بود. با این وضع آنجور درس خوانده اند که تا ساعت یازده هم گذشت با سه روز گرسنگی.

و همین آقای مطهری برای وضع حمل همسرش این را آقای زرندی در کرمان برایم نقل کرد. ریالی نداشت. سی تومان هر تومان ده ریالاز یکی از بزرگانی که حالا اسم نمی برم، ایشان اسم برد قرض کرد تا سه سال نتوانست پس بدهد. اما کار تحقیقی کرد عمیق. و شد یک محقق، یک مجتهد، یک فیلسوف، یک فقیه. یک کارشناس دینی که امام فرمودند مطلقا توصیه می کنم که کتاب ایشان را بخوانید. انقدر این ها پر کار بودند. و آن اقای سید هاشم قزوین که رهبر معظم انقلاب تعریف عجیبی از ایشان کردند و وقتی طلبه بود در اصفهان در وسط مباحثه از هوش رفت، این را تکرار می کنم از هوش رفت! وقتی چرا که زمان قحطی بود سه روز چهار روز چیزی نخورده بود ولی مباحثه اش را ترک نکرده بود، وسط مباحثه از هوش رفت. هم بحثش آن استاد همایون که فیلسوف و چیز عرفان داشت در دانشگاه، استاد فلسفه و عرفان. می گوید رفتم در بازار اصفهان، اینجا و آنجا گشتم چیزی پیدا نردم جز چند دانه انگور مختصر. انگور را آمدم در دهانش فشار دادم از گلویش پایین رفت و اینها، یک وقت چشمهایش را باز کرد و نشست و به هوش آمد دستش را گذاشت روی کتاب، گفت تا کجا رسیدیم؟ دنباله اش را بخوانیم. اینجور این ها اهل مباحثه بوده اند. خدا نکند مباحثه مان را ترک کنیم، پیش امام زمان شرمنده ایم. در خانه امام زمان پیش او شرمنده نباشیم.  این مدارس ما تعلق به حضرت دارد و سرزده اند و سر می زنند و در خواب دیدپیش امام زمان شرمنده ایم. در خانه امام زمان پیش او شرمنده نباشیم. این مدارس ما تعلق به حضرت دارد و سر زده اند و سر می زنند و در خواب دیده شده. خدا نکند ما شرمنده باشیم. آی  خوشا به حال شما طلبه ای که امام زمان ازت راضی باشد.چون تهجد داری، نماز شب داری، نماز شب میخونی، بیداری سحر داری، بیداری سحر ترک نمی شود، اخلاق را رعایت می کنی، ادب را رعایت می کنی، در حد توانت تلاش می کنی، درس می خوانی، دلسوزی می کنی، پشت پا زده ای به این دنیا و مقامات دنیا و زر و زیور و اینها. آمدی اینجا و با یک زندگی طلبگی ساده، بعضی از دانشگاه و اینها دل کندید و آمدید. امام زمان حتما می فرمایند از شما راضی ام. شما در قلب من محبوبید. خوشا به حالتان، خوشا به حالتان. و وای اگر عاقبت ما این باشد که بفرمایند تو یک غاصبی، تو یک دزدی، تو از این امتحانات مدرسه من کامل نتوانستی بیرون بیایی. چه کار داری می کنی؟ چه چیز تو به طلبگی میخورد؟ چقدر تو به یاد من هستی؟ چقدر تو به یاد خدا هستی؟ در شبانه روز چقدر خلوت و مناجات داری؟ لازمه طلبگی مناجات است ، خلوت است، با خدا حرف زدن است. انس با

 

امام زمان، انس داشته باشید. مشکلی پیش می آید بگویید من تکیه گاهی دارم، به این دنیا و زرق و برق و شخصیت‌ها و مقامات و هر کجای دنیا باشند و زر و زیور هاش و اینها در برابر امام زمان هیچ اند. امام زمانم را دارم. تکیه اصلی هم به اوست و اگر کسی هم به او نزدیک است او بعدش و الا نه. تکیه ام به امام زمان است. آن آقای ماست در این مدارس و حوزه های ما نظارت می فرمایند برکات شان را می دهند و برکات این خانواده از برکات حضرت زهرا (سلام الله علیها) ما این حوزه‌ها را داریم، این برنامه‌ها، را این جلسات را داریم، اینها را خدا نکند ما نماز شب مان ترک شود، خدا نکند ماحال عبادت نداشته باشیم، چرا من نمازم حضور قلب ندارد؟ کجای کارم اشکال دارد؟ گناه می کنم؟ ناشکری می کنم؟ کم کاری می کنم؟ این همه نعمت به ما داده اند این شغل دنیا را نصیب ما کرده‌اند، بهترین جا را نصیب ما کرده‌اند، بهترین مقامات را به ما وعده دادند، در آخرت تاجی است بر سر عالم می گذارند، شفاعت می کنند از دیگران، در بهشت میرود مقام پیامبری به او می‌دهند، یک درجه از پیامبران مقامش کمتر نیست، کم برای ما ارزش است؟ این مدال افتخاری است که ما میبریم. این این مدرک هایی است که میبریم. آقا لیسانس و فوق لیسانس و دکترا به قول آن آقا یک کیلو از اینها هم به دست بیاورید روی هم بگذاری همه را می گذاری و می روی زیر سر مان هم یک خشت می گذارند، یکی از این ها را نمی گذارند. به درد آن عالم هم نمی خورد. آن نماز شب ها صلاة الله سراج القبر چراغ قبر می شود. خوب عرضم را تمام کنم. انشاالله هر چه نعمت داریم شکر کنیم سجده شکر کنیم شبها   قبل خواب یک سجده شکر کنید.

[۱] مصباح الشريعة , جلد ۱ , صفحه ۲۴

[۲] مکارم الأخلاق , جلد ۱ , صفحه ۲۹۳

[۳] آیه ۶۰ سوره انعام

[۴] عیون الحکم , جلد ۱ , صفحه ۳۷۷

[۵] خطبه ۲۲۶ نهج البلاغه

 

 




ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید