کد خبر:11594
پ

جلسه سوم محرم

        «بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ بارِيِء الْخَلَائِقِ أَجْمَعِينَ وَارِثِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ ثُمَّ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَي سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا حَبِيب إِلَهِ الْعَالَمِينَ أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّد وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ الْمُقَرَّبِينَ الْمُنْتَجَبِينَ وَ لاَ سِيَّمَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي الْأَرَضِينَ فَاللَّعْنَةُ عَلَي أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إلی یَومِ الدّینَ آمِينَ […]

 

 

 


Download Now

 

«بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ بارِيِء الْخَلَائِقِ أَجْمَعِينَ وَارِثِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ ثُمَّ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَي سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا حَبِيب إِلَهِ الْعَالَمِينَ أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّد وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ الْمُقَرَّبِينَ الْمُنْتَجَبِينَ وَ لاَ سِيَّمَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي الْأَرَضِينَ فَاللَّعْنَةُ عَلَي أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إلی یَومِ الدّینَ آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ».

 

«أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ لَمْ تُنَجِّسْكَ الْجَاهِلِيَّةُ بِأَنْجَاسِهَا».[۱]

 

در جامعه‌ی حجاز چند تیره را ما در مواقف مختلف به عنوان تیره‌ی شاخص می‌بینیم. در حدود صد سال قبل از ولادت نبیّ مکرم اسلام تیره‌ی بنی عبد مناف تیره‌ی شاخص و برتر در سرزمین حجاز بودند. سرزمین حجاز مانند باقی سرزمین‌ها یک مرکزیّتی داشت. چطور؟ در هر بلوکی، در هر قطعه‌ای، در هر سرزمینی، در هر استانی ما با یک مرکزی مواجه هستیم که در قدیم به این کرسی گفته‌اند یا بعداً پایتخت گفته‌اند یا مرکز استان گفته‌اند.

 

در عرب امّ القراء می‌گفتند. امّ القراء حجاز هم شهر مکّه بود. یعنی آن چیزهایی که در مکّه بود جنبه‌ی شاخصیّت داشت و در عین حال هم حکومت آن ناحیه با مکّه بود. این‌که سرزمین حجاز زمانی تحت سلطه‌ی یمن بوده است، زمانی تحت سلطه‌ی ایران بوده است که یمن مربوط به ایران می‌شد. یک موقع هم تحت سلطه‌ی روم بود که باز همین یمن به روم منتهی می‌شد. یعنی یمن در شبه جزیزه نقش اساسی ایفا می‌کرد و برای خود شبه جزیره مرکز بود. آن‌گاه خود شبه جزیره سه قسمت می‌شد. یک قسمت آن بلاد شامات بوده است و یک قسمت آن حجاز بود و یک قسمت آن هم یمن بوده است. سرزمین حجاز باز برای خود یک مرکزی داشت که این‌ها به آن مکّه می‌گفتند. در گویش مردم یمن بکّه می‌گفتند. سرزمین مکّه برای پرداخت مالیات‌ها، برای پرداخت آن سلسله از داده‌هایی که با حکومت‌ها سر و کار پیدا می‌کرد، به نسبت مدینه و طائف مرکزیّت داشت. لذا از آن به امّ القراء تعبیر می‌کنند؛ مادر شهرها.

 

این را هم بگویم که قریه را در کتاب‌های لغت به معنای ده نوشته‌اند، امّا ما در قرآن می‌بینیم که به آن اطلاق ده نمی‌شود. مثلاً شهر انتاکیه را در قرآن به عنوان قریه ذکر کرده است. این یکی از مواردی است که ظاهراً این لغت موجود با آن چیزی که در قرآن است در تنافی است. این هم یکی از بحث‌های مهم در علم لغت است. «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ»[۲] همه گفتند این مربوط به شهر انتاکیه است. انتاکیه آن موقع در شهرهای روم اصلاً جنبه‌ی مرکزیّت داشت و یک شهر خیلی مهم بود که از آن به قریه تعبیر شده است. معلوم می‌شود که در علم لغت این لغت را به معنای ده برگردانده‌اند، خود این جای تأمّل دارد. لذا از مکّه به امّ القراء تعبیر شده است، یعنی مادر قریه‌ها. حال آن که شهر بوده است، شهر مدینه بوده است، شهر طائف بوده است که امّ آن یا کرسی آن یا پایتخت آن مکّه بود.

 

آن وقت در مکّه این تیره‌ی بنی عبد مناف یک زمانی سروری می‌کردند. بعد از تیره‌ی بنی عبد مناف کار به تیره‌ی بنی هاشم می‌رسد که تیره‌ی بنی هاشم در مکّه سروری می‌کردند. سروری کردن آن‌ها هم در امور مختلفی بود. یکی موضوع رسیدگی به کعبه بود. یکی هم در مورد دیدار با سلاطین و پادشاهان بود. اجداد پیغمبر خدا در این زمینه، در برهه‌هایی از تاریخ مطرح هستند. مثلاً شما اگر شما زندگی جناب نزار که یکی از اجداد پیغمبر خدا است را بررسی کنید این‌طور می‌نویسند. این کلمه‌ی نزار فارسی است؛ زار و نزار. می‌گویند ایرج پادشان ایران ایشان را به این اسم خوانده است که وقتی به دیدن پادشاه ایران آمد و با هم صحبت کردند، به او گفتند که تو در عقل فربه‌ هستی و در قامت نزاری! این اسم روی او مانده است. این‌ها خانواده‌ای بودند که در سیاست مطرح بودند، در مقام کیاست و تبدیل متون شأنیّت داشتند و همواره این‌ها به پاکی و به طهارت زندگی می‌کردند. آدم‌هایی بودند که به طهارت زندگی می‌کردند. در آن زمان که کفر در همه‌ی جزیرة العرب بود، این بزرگواران موحّد بودند و به آیین توحیدی مشغول بودند. هر کدام این‌ها یک ماجراهایی دارند.

 

جناب هاشم باز ماجراهایی دارند، جناب عبدالمطّلب هم همین‌گونه است. حالا من یک مورد آن را خدمت شما می‌گویم، ببینید این خانواده چطور بودند. در مورد جناب عبدالمطلّب سلام الله علیه دارد که این بزرگوار در یکی از دیدارهایی که با سیف بن ذی ‌یزن داشته است، سیف بن ذی‌ یزن خود یک عنوان پادشاهی است. مثل کسری، مثل لغت شاهنشاه، مثل لغت امپراطور، به سلاطین یمن سیف بن ذی یزن می‌گفتند. عموماً در تفسیر آن خیلی بحث است، یعنی صاحب قدرت و مشورت. این‌ها این‌گونه معنا می‌کردند؛ صاحب قدرت و صاحب مشورت. سیف صاحب قدرت، سیف بن ذی ‌یزن. وقتی جناب عبد المطلّب برای پرداخت مالیات سالیانه به دیدار سیف بن ذی‌ یزن می‌رفت، سیف بن ذی‌ یزن در بالکن کاخ خود نشسته بود. می‌بیند که یک عدّه آمدند. می‌پرسد که این‌ها از کجا آمدند؟ می‌گویند این‌ها از سرزمین بکّه آمدند. این‌ها را از آن بالا نگاه می‌کرد. می‌پرسد که بزرگ این‌ها چه کسی است؟ جناب عبد المطلّب را به او نشان می‌دهند. جناب عبد المطلّب صاحب هیبت بود و بنا به روایت این هیبت در قیامت هم با او است. «عَلَيْهِ سِيمَاءُ الْأَنْبِيَاءِ وَ هَيْبَةُ الْمُلُوك‏»[۳] این چیزی که راجع به جناب عبد المطلّب ذکر شده است که در قیامت این جناب این‌گونه وارد می‌شود که «عَلَيْهِ سِيمَاءُ الْأَنْبِيَاءِ وَ هَيْبَةُ الْمُلُوك». مهابت ایشان شخص ناظر را می‌گرفت. «شَيْبَةَ الْحَمْدِ»[۴] آن نورانیّتی که در وجه‌ی مبارک ایشان بود نگاه کننده را به محمّده وا می‌داشت.

 

جناب عبد المطلّب را به او نشان می‌دهند، می‌گوید به او بگویید من با تو کار دارم. سیف بن ذی ‌یزن با جناب عبد المطلّب خلوت می‌کند. باقی آن کسانی که بودند بیرون آن سرسرا، در صحن کاخ سیف بن ذی ‌یزن می‌نشینند. سیف سه روز جناب عبد المطلّب را زیر نظر داشته، مثل این‌که می‌خواسته یک چیزی را بگوید، حالا آیا بگویم یا نگویم…

 

آنچه‌ می‌دانم‌ از آن‌ یار بگویم‌ یا نه                                       و آنچه‌ بنهفته‌ ز اغیار بگویم‌ یا نه‌

دارم‌ اسرار بسی‌ در دل‌ و در جان‌ مخفی‌                     اندكی‌ زان همه‌ بسیار بگویم‌ یا نه‌

سخنی‌ را كه‌ در آن‌ بار بگفتم‌ با تو                           هست‌ اجازت‌ كه‌ در این‌ بار بگویم‌ یا نه‌

همین‌طور که داشت در اصطلاح عامیانه شش و بش می‌کرد که آیا بگویم یا نگویم. روز سوم جناب عبد المطّلب سلام الله علیه به سیف می‌گویند که ای پادشاه ما مردمانی هستیم که زندگی داریم، عیال داریم، خانواده داریم. اگر شما یک موقع با ما امری یا مطلبی دارید بگویید ما می‌خواهیم برویم. می‌گوید جناب من این سه روز شما را در نظر داشتم، نمی‌دانم می‌شود مطلبی را می‌شود گفت یا نمی‌شود گفت. می‌گوید بفرمایید مطلب شما چیست. می‌گوید آیا در شما مولودی با این خصایص است که او پدر از دست داده باشد و تحت تربیت جدّ خود باشد؟ آیا چنین کسی وجود دارد یا نه؟ جناب عبد المطلّب می‌بیند او دارد نبیّ مکرّم اسلام را ذکر می‌کند. می‌فرماید بله هستند. وقتی (سیف بن ذی یزن) می‌پرسد و ایشان (عبد المطلّب) هم می‌گویند، (عبد المطلّب) می‌گوید می‌دانید ایشان چه کسی است؟ (سیف بن ذی یزن) می‌گوید شما بگو. می‌گوید او موعود تورات و انجیل است. ببینید این در قرآن است «يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُون أَبْناءَهُمُ»[۵] او را می‌شناختند، کما این‌که اولاد خود را می‌شناختند. «فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِه‏»[۶] آن‌که او را می‌شناختند آمد، به او کافر شدند. «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها»[۷] نعمت خدا را می‌شناسند، سپس او را انکار می‌کنند. این‌ها در قرآن آمده است.

 

یا این‌که می‌فرمایند نام من در تورات و انجیل است. اگر شما عزیزان این کتاب «انيس الأعلام في نصرة الاسلام» را نگاه کنید. این کتاب احوالات محمّد صادق فخر الاسلام است. من نمی‌دانم بعضی‌ها چقدر بد سلیقگی دارند. مثلاً کتاب را چاپ کرده‌اند و اصل آن را انداخته‌اند. اصل آن سرگذشت محمّد صادق فخر الاسلام است! او در نسخه‌ی سنگی خود به طور مفصّل شرح حال خود را آن‌جا نوشته است. ایشان در بلاد ارمنیّه به دنیا آمده است، در بلاد ارمنیّه در عالم مسیحیّت ارتدوکس طلبگی کرده است. تا به شئون بالای علمی رسیده است به واتیکان سفر کرده است و برگشته است. مجدّداً تحقیقات کرده است تا در لغت پاراکلیس به مشکل خورده است که این لغت چیست و از چه چیزی می‌خواهد بگوید. همان چیزی که در قرآن به احمد تعبیر شده است. این همان لغت است که در انجیل آمده است. در سوره‌ی مبارکه‌ی صف آمده: «وَ إِذْ قالَ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَني‏ إِسْرائيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتي‏ مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ»[۸] این از لغاتی است که این را ارباب اناجیل روی آن خیلی بازی در می‌آورند تا این‌که این را از آن صرف خود برگردانند.

آن‌جا هم می‌گوید که وقتی من به مشایخ گفتم که این چه لغتی است، بزرگ ارامنه او را می‌فرستد در… خیلی مفصّل است، شما بروید و بخوانید. او را می‌فرستد و بعد یک انجیل می‌آورد که کتابت این انجیل برای پیش از اسلام بوده است. در آن‌جا می‌بیند که به احمد تفسیر کردند. این‌که به این آسانی نمی‌پذیرفت. یک طلبه‌ی عالم اگر یک پیری چیزی بگوید که فوراً نمی‌پذیرد! امّا در این یک سؤال است… منتها او هم قسم داده بودند که اگر این مطلب را نمی‌پذیری نگو. ما یک حرف به تو زدیم. بعداً که خود او مدّت زیادی تحقیقات کرد و آن پیر هم مرد، در نهایت باز در سفر بعدی که به واتیکان کرده و به راز خانه سرکشی کرده بود، دیده بود که در پیش از اسلام این‌گونه می‌گفتند و حالا آمدند این لغت را برگرداندند. همین باعث شده است که او مسلمان شود و بعداً خواستند او را بکشند. فرار کرده است و نزد ناصر الدّین شاه پناهنده شده است و ناصر الدّین شاه او را به فخر الاسلام ملقّب کرده است؛ محمّد صادق فخر الاسلام. بعداً ناصر الدّین شاه از او خواسته است که شما در این زمینه کتابی بنویسید. اصل این کتاب به اندازه‌ی دو تا جام و شواهد قدیم است یا مثلاً به اندازه‌ی دو تا مغنی قدیمی یا شاید سه تا مغنی قدیمی. این را آقای مرتضوی -که إن‌شاءالله خدا ایشان را سلامت بدارد- در چاپ جدید در هشت جلد به نام انیس الاعلام فی نصرة الاسلام چاپ کرده است.

 

سه جلد از این هشت جلد راجع به ردّ یهود و نصاری از تورات و انجیل است. از خود تورات و انجیل، یک کسی که خود او به خود تورات و انجیل کاملاً مسلّط است. بعد سه جلد دیگر آن مربوط به حقّانیّت اسلام است باز از راه تورات و انجیل. دو جلد آن مربوط به حقّانیّت شیعه است. باز بنا بر روایات تورات و انجیل و بعد هم بنا بر روایات اسلامی. این بحث در ارباب مسیحیّت از قدیم بوده است. آن وقت می‌بیند این معنا در قرآن آمده است «يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيلِ»[۹] می‌بینید که نام او در نزد ایشان در تورات و انجیل موجود است. این نام را می‌بینید که در تورات و انجیل موجود است.

 

سیف بن ذی ‌یزن مسیحی بوده است. به جناب عبد المطلّب رو می‌کند و می‌گوید می‌دانی این مولودی که دارید می‌گویید چه کسی است؟ این‌ها نمی‌گفتند و کتمان می‌کردند. اصلاً احتمال دارد این‌که پیغمبر را به زندگانی در صحرا فرستادند برای این بود که از کید مسیحیّت و یهودیّت در امان باشد و این‌ها شواهد دارد. می‌فرماید ایشان موعود به تورات و انجیل است. جناب عبد المطلّب می‌فرماید می‌دانم. می‌گوید او را از کید یهود و نصاری حفظ کن، او را می‌خواهند بکشند. می‌گوید بله، به این توجّه دارم. بعد می‌گوید آیا شروع به رسالت کرده است؟ می‌فرماید هنوز شروع نکرده است. می‌گوید سلام من را به او برسان و بگو اگر من زنده بمانم به تو مؤمن می‌شوم، اگر مُردم شما در قیامت شهادت بده که من در زمره‌ی منتظرین تو بودم. بعد هم باز به همین واسطه یک عفو بزرگی از مالیات دهندگان مکّه می‌کند، بعد هم حُلّه‌ی یمانی می‌دهد که حالا این‌ها مفصّل است. این سبب می‌شود که نام نبیّ مکرّم اسلام در بین مردم و در اهالی مکّه خیلی ظهور و بروز داشته است که جناب عبد المطلّب سلام الله علیه به افتخار با پیغمبر خدا برخورد می‌کرد. چون او صاحب اولاد متعدّد بوده است، صاحب فرزندان متعدّد بوده است، فرزندان رشید به صفّ  در حضور او می‌نشستند، خود جناب عبد المطّلب که به کعبه تکیه می‌زد پیغمبر خدا را به آغوش مبارک می‌گرفت و او را مورد نوازش قرار می‌داد. می‌گویند این چه کاری است که شما دارید با یتیم می‌کنید؟ می‌فرماید که عن قریب است که به همه‌ی شما سروری کند. «أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَآوى‏»[۱۰] فعل جناب عبد المطّلب و جناب ابوطالب را خداوند متعال در قرآن دارد به خود نسبت می‌دهد. فعل این‌ها این‌قدر توحیدی است. مثل آیه‌ی مبارکه‌ی «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏»[۱۱]، «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ» آن موقع که تو شن‌ها را پاشیدی تو نپاشیدی، خدا پاشید. می‌گوید از شدّت اندکاک فعل در وادی توحیدی است. از شدّت توحیدی بودن خداوند متعال دارد این را به خود نسبت می‌دهد. آن وقت فعل جناب عبد المطّلب و جناب ابوطالب را خدا در قرآن دارد به خود نسبت می‌دهد که «أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَآوى‏»[۱۲] آیا خدا تو را یتیم ندید و پناه داد؟ این پناهی است که به جناب عبد المطّلب است و یکی هم به جناب ابوطالب صلوات الله علیهم است.

تا این اندازه در فضای مکّه شأن نبیّ مکرّم اسلام معلوم بوده است، جایگاه حضرت معلوم بود، فلذا می‌فرماید: «يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ»[۱۳] او را خوب می‌شناختند. در مورد ازدواج جناب عبدالله با جناب آمنه صلوات الله علیهما باز ما این را داریم که می‌گوید پدر آمنه، جناب وهب یک موقع می‌رفت، می‌بیند که جناب عبدالله دارد می‌رود و یک عدّه یهود او را دوره کردند که بکشند. این در تاریخ آمده است. این صحنه‌ها را که انسان می‌بیند انگار دارد غربت سیّد الشّهداء را می‌بیند. یکی در مورد جناب عدنان که عرض کردم، یکی در مورد جناب عبدالله است. باز از این موارد در اجداد نبیّ مکرم اسلام وجود دارد. یک مرتبه دید که جناب عبدالله تک و تنها مانده است و هفتاد نفر از یهود او را دوره کردند و از شام آمده بودند که او را بکشند! آن وقت می‌بیند موجوداتی از آسمان آمدند این‌ها را انداختند و جناب عبدالله را نجات دادند. می‌رود خانه به زن خود می‌گوید که این پسر مورد تأیید آسمانی‌ها است، ما به او دختر دهیم که ماجرای ازدواج جناب آمنه با جناب عبدالله این‌طور می‌شود.

 

باز شما در آن‌جا با ماجرای یهود مواجه می‌شوید می‌خواستند نبیّ مکرّم اسلام اصلاً به دنیا نیاید. فلذا این‌که ما در زیارات داریم «أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ»[۱۴] باید با یک دید دیگری به این عبارت نگاه کنیم. فقط این نباشد که تفاخر در آباء باشد، بلکه این‌ها در زمان خود شئون داشتند. این‌ها در آن شئون خود سیر می‌کردند، در مراتب خود سیر می‌کردند. یک وقتی نبیّ مکرّم اسلام راجع به برخی از اجداد خود فرمودند ربیعه و مُضَر را دشنام ندهید، آن‌ها موحّد بودند. یعنی این‌ها یک مواقفی داشتند که عرب برخی از این مواقف را دوست نمی‌داشت. آن وقت گاهی از اوقات یک چیزی می‌گفتند. فرمود این‌ها موحّد بودند.

 

در مورد خود جناب قُصیّ بن کلاب بگویم که جناب قُصی اوّلین کسی است که دستور بازسازی کعبه را می‌دهد. ببینید این‌ها از چه زمانی جریان اسلام را دارند زمینه سازی می‌کنند. ایشان دستور می‌دهد که کعبه را بازسازی کنند. در بازسازی کعبه ایشان دستور می‌دهد که خانه‌ها را یک طوری بسازند که دور کعبه محلّ طواف وسیعی داشته باشد. از او می‌پرسند که چیست؟ می‌فرماید این‌قدر زائر خواهد داشت که همه‌ی این‌‌جاها را پر می‌کند. بعد می‌فرماید کوچه‌ها را در ساختن مکّه عریض بگیرید. می‌گویند چرا عریض بگیریم؟ می‌فرماید وقتی زائر می‌آید در کوچه‌ها بتواند اتراق کند. یعنی این جناب زمینه‌‌ی توسعه‌ی طواف خانه‌ی خدا را دارد، آن هم چند نسل پیش از نبیّ مکرّم اسلام! بعد هم همه‌ی این بزرگواران مردم را بشارت می‌دادند و امر می‌کردند. این‌ها را به آمدن موعود بشارت می‌دادند و به صبر امر می‌کردند که خواهد آمد.

 

لذا خود این ذوات داخل در مقوله‌ی مبشّرات هستند که می‌گفتند او خواهد آمد. عرض می‌کنم که مسعودی یک کتابی دارد، حالا این‌که این همان مسعودی است یا مسعودی دیگری، من کار ندارد، یک کتابی دارد به نام «اثبات الوصیّة». برخی می‌گویند این همان مسعودی صاحب مروج الذّهب عامّی است، برخی می‌گویند نه این یک مسعودی دیگری است که همزمان با او بوده است و این‌طور می‌شود. این تشابه اسمی وجود دارد. هر موقعی یک کسی مطرح می‌شود دو یا سه نفر دیگر کنار آن به خاطر شباهت اسمی ایجاد می‌شود. می‌گویند این یک مسعودی دیگری بوده است. در هر صورت این کتاب مربوط به همان دوره است. حالا یا برای خود مسعودی صاحب مروج الذّهب است یا یک مسعودی دیگر است. مسعودی در آن کتاب «اثبات الوصیّه» شروع می‌کند از جناب آدم ابوالبشر سلسله‌ی اوصیاء را بر می‌شمارد تا به جناب ابراهیم می‌رسد.

 

ببینید من فقط این را برای تقریب ذهن شما می‌گویم، به این التفات کنید. وقتی جناب ابراهیم می‌آید پسر خود اسماعیل را در کنار کعبه می‌گذارد و می‌رود هنوز کعبه‌ای ساخته نشده بود، هنوز این سرزمین آباد نبوده است. یک طایفه‌ای از بنی هوازن بودند و بس! آن هم آن طرف‌ها بودند. نه کعبه‌ای بوده و نه خانه‌ای آن‌جا بوده است. «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ»[۱۵] هنوز خانه‌ای در این‌جا نبود. «عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ» خانه‌ی حریم‌دار شما. هنوز که خانه‌ای آن‌جا ساخته نشده بود. «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعيلُ»[۱۶] تازه اسماعیل بزرگ شده است. «الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ» در صرف خواندید که قاعده یعنی آن ریشه، آن پایه. می‌گوید جناب ابراهیم این را با اسماعیل از قاعده بالا برد، یعنی هیچی آن‌جا نبود. اسماعیل تازه بزرگ شده است. جناب ابراهیم این را می‌داند که اسماعیل می‌ماند و با اسماعیل این خانه‌ را می‌سازد. «رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ»[۱۷] نه «لیقیمُ»، بلکه «لِيُقيمُوا». ایشان نماز بپا دارند! حضرت صادق فرمود: ماییم آنها!  بعد شما می‌خوانید «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاة»[۱۸] این ناظر به آن فقره است. شهادت می‌دهم که تو از آن‌ کسانی هستی که اقامه‌ی صلاة کردی که ابراهیم دارد آن‌جا دعا می‌کند. «رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ»[۱۹] تا می‌رسد «رَبَّنا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ».[۲۰]

 

جناب ابراهیم در مورد نواده‌ی خود پیغمبر خدا دارد دعا می‌کند که حضرت رسول فرمودند که آن دعوتی که جناب ابراهیم کرد من هستم. این در سیر انبیاء علیهم الصّلاة و السّلام بوده است. این در سیر اوصیاء علیهم صلوات الله اجمعین بوده است که این بزرگواران به آن نبیّ خاتم توجه داشتند و آن وقت این در سیر انبیاء و اولیاء است. حضرت می‌فرماید این‌که در قرآن می‌فرماید: «لَتَنْصُرُنَّهُ‏»[۲۱] آیا همه‌ی انبیاء آمدند و پیغمبر را نصرت کردند؟ می‌گویند نه، بعد امام می‌فرماید پس این چیست که خداوند می‌فرماید ما از انبیاء همگی نصرت را به میثاق گرفتیم؟ فرمودند این مربوط به مهدی ما خاندان است. یعنی حتّی بحث مهدویّت در بین انبیاء مطرح بوده است. نه فقط خود بحث پیغمبر خاتم، بحث سیّد الاوصیاء او و بحث خاتم الاوصیاء او که همه‌ی این‌ها در قرآن وجود دارد.

 

امام علیه الصّلاة و السّلام می‌پرسد خداوند حج را برای چه قرار داده است؟ راوی می‌گوید می‌فرمایید. حضرت می‌فرماید برای وداد ما، دوستی ما اهل بیت قرار داده است. می‌گوید چطور؟ حضرت می‌فرماید: مگر این‌جا نمی‌فرماید: «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي إِلَيْهِمْ»[۲۲] نمی‌فرماید: «تهوی إلیه» یعنی به سوی اسماعیل، می‌فرماید: «تَهْوي إِلَيْهِمْ» به سوی ایشان. بعد می‌فرماید او چه کسی است؟ او ما اهل بیت هستیم که جناب ابراهیم دارد در حقّ ما دعا می‌کند. اجداد پیغمبر در سلسله‌ی اوصیاء این‌گونه شاخصیّت دارند. آن وقت مسعودی در کتاب «اثبات الوصیّة» آورده است و می‌گوید هر کدام این‌ها که می‌خواستند با همسر خود مضاجعت کنند می‌گفتند برخیز و خود را تطهیر کن که قرار است آن نور به تو منتقل شود. «وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْعَزيزِ الرَّحيمِ* الَّذي يَراكَ حينَ تَقُومُ * وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدينَ»[۲۳]، «وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدينَ»[۲۴] آن خدایی که تو را در سجده کنندگان گردانید. حالا وقتی به این فقره می‌رسید «أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ»[۲۵] کوه سر به فلک کشیده را می‌‌گویند. می‌گویند این اجداد تو مانند کوه سر به فلک کشیده هستند. نه این‌که فقط آدم‌های خوبی بودند. این خیلی کوته فکری است که فقط آدم‌هایی خوبی بودند! «فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَة».

 

راوی از امام علیه الصّلاة و السّلام یک سؤال می‌پرسد که چقدر سؤال است. بعضی از سؤال‌ها ارزشمند است و بعضی‌ها نیست. می‌پرسد ابراهیم جوان بود. می‌خواستند او را در آتش بیاندازند جناب جبرئیل آمد که «یا خلیل هل لی إلیک حاجة» آیا شما به من حاجتی دارید؟ «أمّا أنت فلا» به تو نه. به خدای خود چطور؟ «علمه بحالى یقنینی عن مقالی»،او که داند من در چه حال هستم دیگر نیازی نیست که من سخنی بگویم. این برای جوانی او است. حالا که پیر شده است و سه تا مَلَک به شکل بشر آمدند و به سفره‌ی او وارد شدند، جناب ابراهیم برای این‌ها یک گوساله‌ی بریان آورد. بعضی‌ها می‌گویند در مهمانی اسراف نباید کرد. امّا انسان از مهمان مؤمن هر چه پذیرایی کند باز هم کم است. می‌گوید سه تا بودند و برای آن‌ها یک گوساله‌ بریان کرد و آورد. حضرت صادق فرمود: اگر انسان از انسان مؤمن دنیا را پذیرایی کند باز هم کم است. می‌فرماید این‌ها که به آن گوساله‌ی بریان دست نزدند جناب ابراهیم ترسید. چطور شد که در جوانی از آن همه آتش نترسید، در پیری خود «فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهيمَ الرَّوْعُ»[۲۶] تازه ترس او ریخت. گفت این ترس برای چه بود؟ فرمود در جوانی نور ما در صلب او بود. یعنی علّت غایی خلقت در صلب او بود. می‌دانست چون این نور، نور علّت غایی است .

 

چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان   چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان

 

(دنیا را آب ببرد من را خواب می‌برد) چون علّت غایی خلقت با من است. تا منتقل نشود من سالم هستم. امّا در سنّ پیری این علّت به جناب اسماعیل منتهی شده بود. به او منتقل شده بود. هر آن احتمال می‌داد که مرگ او رسیده باشد. لذلک روع او را گرفت. این‌قدر این‌ها، هر کدام در محلّ خود به این نور شریف مستظهر بودند. این‌طور جلو آمدند «أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ لَمْ تُنَجِّسْكَ الْجَاهِلِيَّةُ بِأَنْجَاسِهَا».[۲۷]

 

«صلّی الله علیک یا مولانا یا اباعبدالله»

 در بعضی از نقل‌ها دارد می‌گوید ذو الجناح را جناب عبد المطلّب به نبیّ مکرّم اسلام هدیه کرد. جناب سیف بن ذی‌ یزن به عبد المطلّب داد و عبد المطلّب به نبیّ مکرّم اسلام هدیه کرد. این‌طور نقل می‌کنند که سیف گفته بود این اسب عجیبی است. در جنگ‌ها وقتی من خسته می‌شوم من را از میدان جنگ خارج می‌کند. وقتی می‌خواهم به یک طرف میل کنم این با کتف خود من را می‌گیرد. وقتی از پشت او بیفتم شال من را با دندان می‌گیرد و از میدان من را خارج می‌کند. این اسب عجیبی است.

 

مُقبل کاشانی یک عبارتی دارد که دوست دارم آن را بیان کنم. می‌گوید من دوست ‌داشتم به زیارت کربلا بروم، ولی پول نداشتم. یک عدّه پیدا شدند و به من گفتند ما بانی می‌شویم و تو را می‌بریم. به سمت کربلا راه افتادیم و به اطراف گلپایگان رسیدیم، راهزن آن‌جا ما را لخت کرد. با بیچارگی خود را به گلپایگان و خونسار و آن نواحی رساندیم. می‌گوید نزدیک محرّم بود و چیزی نداشتیم. آن‌ها تاجر بودند و پولی تحصیل کردند، ما آن‌جا مانده بودیم. من شب‌ها از آن مسجد به این مسجد می‌رفتم تا محرّم شد. شب‌ها از این تکیه به آن تکیه می‌رفتم و گریه می‌کردم که من می‌خواستم به کربلا بروم و سر از این‌جا درآوردم. زاری می‌کردم. شب ششم، هفتم و هشتم بود که خواب دیدم. خواب دیدم که در کربلا هستم و می‌خواهم داخل بروم، ولی ممانعت کردند. گفتند این‌جا بنا نبود در و در بندان باشد، چرا من را این‌جا می‌گیرید؟ گفتند نه، خود تو هم راضی هستی. گفتم به چه چیزی راضی هستم؟ گفتند آقا رسول خدا مجلس عزای امام حسین را گرفته است و انبیاء و اولیاء به احترام فاطمه‌ی زهرا شرکت کردند. شما صبر کن که مجلس تمام شود. گفتم بله، آن‌جا جای من نیست. یک ملکی آمد و به من گفت می‌خواهی مجلس را ببینی؟ گفتم بله. دست من را گرفت و مجلسی عظیم و بزرگ دیدم. در هر زاویه‌ی آن یک بزرگی نشسته بود. به من گفت می‌دانی آن کسی که آن‌جا نشسته است چه کسی است؟ یک پیری بود بسیار نورانی. گفتم نمی‌دانم، گفت جناب آدم ابو البشر آن‌جا نشسته است. می‌دانی آن یکی کیست؟ ایشان جناب شیث هبة الله است. می‌دانی آن یکی چه کسی است… دانه دانه را گفت. یک مرتبه دیدم زیر بغل پیری را گرفتند و آوردند روی کرسی نشاندند. گفتند می‌دانی این چه کسی است؟ گفتم نه. گفتند این خود آقا رسول خدا است، در عزای حسین این‌گونه شکسته شده است. آوردند به صندلی نشاندند. حضرت رسول به انبیاء و اولیاء خیر  مقدم گفتند و بعد فرمودند مرثیه خوان بگویید بیاید. گفتند چه کسی را بگوییم؟ فرمودند که محتشم را بگویید بیایید. گفتند محتشم آمد و من محتشم را دیدم که عمّامه‌ی این‌طور بسته بود و محاسن این‌گونه داشت. وقتی آمد به محضر حضرت رسول عرض ارادت کرد. حضرت فرمودند برو منبر و مرثیه بخوان. به پلّه‌ی اوّل ایستاد فرمودند برو بالا. پلّه‌ی دوم ایستاد فرمودند برو بالا. پلّه‌ی سوم… مرثیّه‌ی اهل بیت خیلی عظیم است! پلّه‌ی سوم ایستاد فرمودند برو بالا. پله‌ی چهارم ایستاد فرمودند برو بالا. تا آخرین پلّه‌، پلّه‌ی نهم ایستاد، فرمودند شروع کن. گفت: باز این چه شورش است که در خلق عالم است، پیغمبر خدا شروع به گریه کردن کردند. بند بند این ترکیب بند را می‌خواند تا به این‌جا رسید.

 

گشتی شکست خورده‌ی طوفان کربلا                    در خاک و خون تپیده میدان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان                         خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

 

دیدند آقا رسول خدا رو به انبیاء کردند و فرمودند دیدید با حسین من چه کردند! دیدید با جگر گوشه‌ی من چه کردند! می‌فرمودند و گریه می‌کردند و انبیاء هم زاری می‌کردند. تا به این فقره رسید:

 

پس با دلی پر از گله آن بضعة الرّسول                      رو کرد بر مدینه که یا ایها الرّسول

وین کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست               این سیل دست و پا زده در خون حسین توست

 

یک وقتی دیدم آقا رسول خدا صیحه زدند و افتادند. منادی ندا داد که محتشم نخوان، آقا رسول خدا از حال رفتند! محتشم از منبر پایین آمد وخواست برود، آمدند و حضرت رسول را به حال آوردند، حضرت فرمود محتشم نرود، من می‌خواهم به او صله بدهم، من می‌خواهم از او تشکّر کنم. محتشم را صدا زدند و به او طاق شال دادند و صله دادند و مرخص کردند و مجلس تمام شد.

 

مُقبل می‌گوید من ایستاده بودم و دل من شکسته بود. انتظار داشتم به من هم بگویند تو هم بخوان ولی نگفتند. آمدم با دل شکسته بروم، یک کسی خدمت آقا رسول خدا حرفی زد، گفت آقا حضرت زهرا سلام الله علیها پیغام رساندند که دل مُقبل شکسته است، او هم انتظار دارد که مرثیه بخواند. فرمودند که به دختر من بگویید من او را نگه داشتم که خصوصاً برای شما بخواند. به من فرمودند که مقبل روی منبر برو. در مجلس حوّا است، در مجلس ساره است، در مجلس هاجر است، در مجلس خواهر موسی است، در مجلس مریم است، در مجلس خدیجه‌ی کبری است، در مجلس فاطمه‌ی زهرا است. من در پلّه‌ی اوّل منبر ایستادم پیش خود گفتم چه بخوانم. یک مرتبه این در نظر من آمد

 

گفتم نه ذو الجناح دگر تاب استقامت داشت                       نه سیّد الشّهداء بر جدال طاقت داشت

فلک ز باد حوادث چون قیرگون گردید                           عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد                          اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

 

یک مرتبه منادی ندا داد مقبل نخوان فاطمه‌ی زهرا از حال رفت.


[۱]– بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج ‏۹۸، ص ۳۳۲٫

[۲]– سوره‌ی یس، آیه ۱۳٫

[۳]– الكافي (ط – الإسلامية)، ج ‏۱، ص ۴۴۷٫

[۴]– همان، ج‏ ۴، ص ۲۲۱٫

[۵]– سوره‌ی بقره، آیه ۱۴۶؛ سوره‌ی انعام ۲۰٫

[۶]– سوره‌ی بقره، آیه ۸۹٫

[۷]– سوره‌ی نحل، آیه ۸۳٫

[۸]– سوره‌ی صف، آیه ۶٫

[۹]– سوره‌ی اعراف، آیه ۱۵۷٫

[۱۰]– سوره‌ی ضحی، آیه ۶٫

[۱۱]– سوره‌ی انفال، آیه ۱۷٫

[۱۲]– سوره‌ی ضحی، آیه ۶٫

[۱۳]– سوره‌ی بقره، آیه ۱۴۶؛ سوره‌ی انعام، آیه ۲۰٫

[۱۴]– بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏ ۹۸، ص ۳۳۲٫

[۱۵]– سوره‌ی ابراهیم، آیه ۳۷٫

[۱۶]– سوره‌ی بقره، آیه ۱۲۷٫

[۱۷]– سوره‌ی ابراهیم، آیه ۳۷٫

[۱۸]– الكافي (ط – الإسلامية)، ج ‏۴، ص ۵۷۰٫

[۱۹]– سوره‌ی ابراهیم، آیه ۳۷٫

[۲۰]– سوره‌ی بقره، آیه ۱۲۹٫

[۲۱]– سوره‌ی آل عمران، آیه ۸۱٫

[۲۲]– سوره‌ی ابراهیم، آیه ۳۷٫

[۲۳]– سوره‌ی شعراء، آیات ۲۱۷ تا ۲۱۹٫

[۲۴]– همان، آیه ۲۱۹٫

[۲۵]– بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج ‏۹۸، ص ۳۳۲٫

[۲۶]– سوره‌ی هود، آیه ۷۴٫

[۲۷]– بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏ ۹۸، ص ۳۳۲٫

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید